اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

سایت خرید انشا،منبع دانلود انشاء،جواب (نگارش و انشا)،مرجع تحقیق و انشاء،انشاءجدید،زنگ جواب انشاء،دفتر انشاء،انشای آماده،موضوع انشاء،نمونه انشاء،انشاء رایگان

نگارش دوازدهم درس دوم شعر گردانی در موضوع: عشق شوری در نهاد ما نهاد ...

عشق از معدود کلماتی که در این عالم بی همتا نمیتوان آن را با یک کلمه و یا حتی با چند صد جلد کتاب توصیف کرد؛ بعضی ها می گویند عشق احساس دوست داشتنی است که از محبت فراوان پدید میاید و از حد می گذرد و می شود عشق؛ این حرفی کاملا پوچ است. عشق احساس نیست. عشق خود ذات است. عشق منشاء حیات است. عشق شور زندگیست. عشق انقلابیست بس قوی تر از انقلاب کبیر فرانسه! انقلابی که نه خود انسان بلکه تمام هدف انسان از حیات را دگرگون می سازد. انقلابی که روح انسان را صیقل میدهد و به عرش آسمان ها میکشاند و عاشق را نزد خالقش عزیزتر می دارد.

عشق خیلی بیشتر از یک احساس پوچ و بی فایده است که تنها قادر است نیاز های جسمی عاشق را برطرف سازد ؛عاشق نگاه معشوق خویش رامرهمی میداند بر کهنه زخم های قلب خویش و گوشه چشمی از معشوق را با هیچ چیز این دنیا معاوضه نمیکند ؛زیرا عشق در قلب و وجود آدمی نفوذ میکند و هیچ چیز مادی نمیتواند جای خالی آن را پر کند ،مگر خدای عزوجل؛

عشق کلمه ای مقدس است ؛آن را به هرکسی ابراز نکنیم و تقدس آن را از بین نبریم؛

امید آنکه عشق واقعی را نسبت به خدایمان ابراز کنیم و عاشق او باشیم و نه بندگان او ....

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن در موضوع: نماز

خدایا صدایم را می‌شنوی؟

خدایا صدایم را می‌شنوی ؟ دلم بد جور هوای تو را کرده است! خدایا صدایم را می‌شنوی؟ کمی پایین بیا کمی دستم را بگیر . بگذار سر روی شانه‌هایت بگذارم و یک دل سیر گریه کنم ! عجیب حالم بد است . صدایم را می‌شنوی؟

آری گویا وقت دیدار فرا رسید، باید خودم را آماده کنم ! بعد از پوشیدن چادر گل گلی که از مادربزرگم هدیه گرفته بودم سر پا ایستادم و چشمانم را بستم ! که دیدار شروع شد!.....

خدایا! کنارم هستی؟ می‌شود سر روی شانه‌هایت بگذارم؟ دلم بد گرفته است ،دلتنگی امانم را بریده ! اگر نفسی می‌‌آید و می‌رود به امید توست تویی که میدهی امید به من.... دیگر از این آدم‌ها خسته‌ام ! می‌شود کمی از بهشت برایم بگویی؟ می‌دانی خدایا می‌خواهم درد‌ و دل کنم ......

می‌شود بیماری‌ها را از بین ببری ؟ می‌شود از داغ روزگار کم کنی ؟ اگر اینها برای عاقل کردن ماست ما ترجیح می‌دهیم نادان بمانیم ! خدایا می‌شود نان شب همه را فراهم کنی ؟ می‌شود حداقل یک امشب کسی گرسنه نخوابد ؟ می‌شود عروسک‌ها را کنارشان و مداد‌رنگی‌ها را داخل کیف‌هایشان بگذاری؟ یک امشب معجزه کن ! دنیا گویی قهر کرده است. روی خشن خود را به ما نشان میدهد ...

این روز‌ها غم مهمان خانه‌های ماست گویی به او خوش میگذرد ! ول کن ما نیست !!! بعضی‌ها فراموش کرده‌اند که شما هستید ... دوست ندارم بروم ! دوست دارم بیشتر بمانم بیشتر صحبت کنم ... می‌شود بیشتر بمانی ؟؟؟؟

زمان دیدار به پایان رسید ..... خدا سکوت را خوب می شنود، فریاد‌های آن را خوب درک می‌کند ... حرف‌های چشمانم را با صدای بلند می‌خواند!

نماز یعنی در و دل کردن با کسی که بدون قضاوت به حرف‌هایت گوش کند ... ما آدم‌های خوبی نیستیم .... با دستان خود دیدار را کنار میزنیم ! خدایا ما نمازگزاران به عشق تو دیوانه‌ایم ... دیدار تو وقت سحر از غصه نجاتمان می‌دهد . همیشه استرس آن نسخه‌ای را دارم که سر نماز سحر برایمان می‌پیچی!!!

می‌دانی خدایا می‌گویند وقتی کارت دعوت مهمانی‌ات را میان مردم پخش‌ میکنی اگر آرزو کنم بر آورده میشود. اما نمیدانم ، نمیدانم از کدام شروع کنم ... ای کاش با من سخن می گفتی.. ای کاش...

ای کاش خدایا الان پیشم بودی کنار من ! می‌دانم سرزمین ما جای خوبی نیست اما بیا کنارم بنشین می‌دانی ، خیلی وقت است که حتی با دیدار تو این قلب یخ زده‌ام جان نمیگیرد ... میدانم پاییز را فرستادی که دلتنگ‌ترم کند !!! چه به پاییز گفته‌ای که اینگونه بی محلی میکند ، سردی نگاهش این روز‌ها بد عذابم میدهد !

ساعات دیدار با تو کم و سخن بسیار است‌. این‌ روزها هم که حال من طوفانی است ،بارانی است... خیلی وقت است که زمستان در من شروع شده .. این دیدار توست که بهاری میکند حال مرا ! سخن گفتن با تو ......

خدایا میدانی چی دوست دارم اینکه سر نماز بیایی کنارم بنشینی ، من تو را صدا کنم و بگویی: جانم مینا جان ! من نیز از اینکه اطمینان داشتم که آمده‌ای سر بر روی شانه‌هایت بگذارم و بگویم از همه‌ی آرزو‌های که خود‌ آنها‌را میدانی .... از آن کسی که خودم و خودت جریانش را میدانیم !!! دست نوازش بر سرم بکشی تا آب شود برف‌های درونم و از چشم‌هایم بیرون بریزد .....!

خدایا دیگر سرت را به درد نیاورم! زیادی حرف زدم ... فقط یک خواسته دارم از تو خدایا شنیده‌ام بهشتت را بی‌نظیر درست کردی !! بیا ...به دیدنم بیا و من را پیش خود ببر ... فقط یک لحظه بهشت را ببینم اگر دلم خواست برگردم به زندگی و اگر شما اجازه ندادین به این دنیای ...... بر می‌گردم !

راستی نگفته بودم دلم برای دیدنت پر میزند ...

نه! انگار نه انگار .. فایده ندارد خودم می‌آیم !! سر همین نماز باید خدا را به زمین بیاورم !!! تا ببیند حال‌ و روز دل دلتنگ مرا ... تا ببیند زندگی با ما یار نیست ! حوالی من حتی هوا آدم را به قتل می‌رساند .. روی قلبم نوشته شده :

(( هشدار ، هشدار لطفا نزدیک نشوید خطر ریزش و ترکیدن !!! بازدید فقط توسط خدا !!⚠️))

باید بروم خیلی دیر شده ... باید به دنبال خدا بروم ... هشدار جدی است !!!

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

پاسخ فعالیت های نگارش دوازدهم

نگارش دوازدهم

درس دوم

فعالیت (۲)

متن زبانی زیر،درباره دریاست؛آن را به متن ادبی(نثر ادبی) تبدیل کنید.

▪️متن زبانی :

دریاها،آب‌های گسترده در سطح زمین هستند.موج‌های دریا به ویژه در هنگام وزش باد به چند متر می رسند.دریاها،منابع غذایی و بزرگ ترین پشتوانه اقتصادی کشور به شمار می آیند.

▪️نثر ادبی:

دریاها دخترکان دوست داشتنی زمین، با لباس های آبیپرچین هستند که آرام و مهربان کنار هم نشسته و دامن‌های چین‌دارشان را بر روی زمین پهن کرده اند.

گاه گاهی که صبا به دیدنشان می‌آید چنان با شادی دور خود می‌چرخند،که چین دامن هایشان به رقص درمی‌آید و به هوا می‌رود.

این دخترکان دلسوز،برای کمک به دیگران گاه حتی جواهراتشان را می‌بخشند تا دیگران در رفاه باشند.

فعالیت ۲ صفحه  ۳۴:

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد رافرمود: باید ایستاد؟

"قیصر امین پور"

با نوازش خورشید آسمان رخت آبی برتن کرد

باد رقصان خود را به دریا رساند و با هم "ساز چنگ"

؛ نواختن گرفتند

امواج رقص شادمانه به پا نمودند و ماهی ها غلتان به این و آن سو شادمان می پریدند و

دریا مادر مهربان با سخاوت کار روزانه اش را آغاز نمود

فرزندانش را در آغوش پاکش گرفت و یکی یکی با بوسه ی محبت سیرابشان کرد

دریا سخاوتمند تر ازآن بود که فقط به فرزاندانش محبت کند، مشت پر گهر خود را به سوی ساحل پرتاب نمود و آنجا راهم سیراب از محبش نمود

آن سو تر به یاری مرد ماهیگیری شتافت و تورش را برای رزق روزانه اش پر کرد.

دریا به بالای سرش نگاهی انداخت و ابرها را کمک نمود تا از مکیدن شیره ی جانش بارور شوند و بر کشتزارهای تشنه ببارند

دریا این مادر مهربان نگاهی به اطرافش کرد .

کودکانی را دید که به قصد بازی به سمتش می آمدند

با شور وشوق وبا موجی آرام تن آنها را در آغوشش گرفت

صدای خنده وشادی کودکان با آهنگ دلنواز امواج شنیدنی بود

دریا با حس شادی کودکان ،آبی تر از همیشه به نظر می رسید.

سخاوت دریا نمودی از سخاوت خالق یکتاست و

دریا چه خوب گوش به فرمان خالقش سپرده و بی دریغ می بخشد و می بخشد...

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

مثل نویسی ضرب المثل: به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است.

می گویند آنکه می رود روزی خواهد آمد روزی می رسد که او با پشیمانی ترک کردن تو و با همه ی بغض ها و دلتنگی هایی که تو شب هایت را به آغوش می کشید رو به رویت خواهد ایستاد و تو غرق در وجود احساسات اورا به آغوش می کشی ولی کسی نمی داند او قبل رفتن وجودش را از عشق پاک نهاد.

این مردمان چرا هرگز نگفتند.

اینهارا عقل باور دارد نه قلب مجنون.نه قلبی که شکست نه قلبی که تکه هایش زیر پای کسانی است که امضای عزیز بودنشان در زندگیت برایت آشناست.قلبی که رنگ سرخش را هدیه غمهایش کرد و رنگ سیاهی را هدیه گرفت.دل اری دل همان دلی که پر از غم است پر از نفرت است پر از حرف های ناگفته است اما به همان اندازه عشق دارد عشقی که پنهان است پشت لبخند هایی که از درد هم بی درمان تر و عذاب آور تر است.این دل هرازگاهی یادش را زنده میکند و عقل هرازگاهی با خود میگوید او رفته است دیگر.بی بهانه در هوای دلتنگی ها نفس میکشی،در خیابان های شهر به امید دیدن چشمای بلورینش پرسه میزنی.با قلبی شکسته لبخندی گرم را بر لب می آوری با چشمانی تر اشکی تلخ بر گونه هایت غلط میخورند اما تنها خودت هستی که اینهارا از عماق وجودت درک میکنی.

باز هم سیاهی شب از راه میرسد باز میشوی همان آدمی که خودت او را میشناسی و تمام روز را آنی هستی که دیگران می شناسند همان دلقک قصه های کودکانه.در این شهرِخالی از حرف های ناگفته حرف هایی که بیخ گلویت هستند آدم ها با نقاب های زیبا و زشت در نقش های متفاوت به کارگردانی زندگی خود را میسازندو پنهان می کنند،غافل از آنکه دروغ شیرین،حقیقت تلخ،عشق حماقت و خیانت مردانگیست.

سفره ی دلت را باز نکن هنوزم کفتارهایی در گوشه های تاریک این شهر تشنه اشک های تو هستند.من نمیگویم تنها نیستم چون مادرم هست پدرم هست خواهرم و دوستانم هست من میگویم تنها هستم چون وقتی تکه های قلبم را جمع میکردم وقتی در تنهایی هایم در گوشه اتاقی که هم دم و مرحم زخم هایم است کنارم نبودند این یعنی تنهایی یعنی تنهایی زندگی کردن و بزرگ شدن.

کسی تورا نمیفهمد کسی تو را درک نمیکند همه به عشق و قلب شکسته ات میگویند لابد حکمت و سرنوشت سیاه توست،اما کسی نمیداند اگر دل یادش کند اگر دل اورا بخواهد راهی جز تحمل نخواهد ماند راهی جز فروریختن در خود و جنگیدن با دل عاشقت باقی نخواهد ماند.فرهاد این روزها دیگر عشقی نست تنهایی ها مد شده است.در این زندگی های تاریک عشق تو و شیرین معنا و مفهومی جز حماقت و جرم ندارد آری اینجا میان مردمانی که عشق نیست عاشق شدن جرم است گناه است.محبت با محبت عشق با عشق و صداقت با صداقت جواب داده نمیشوند بلکه با خیانت با رفتن و تنهایی ها جواب داده میشوند.فرهاد دفتر عشقت برای دیگران به پایان رسیده آنچه باقیست حکایت عشق توست در دنیایی که عشق و محبت از مد افتاده است دنبال عشق ومهربانی نباش.

مثل نویسی ضرب المثل: به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است.

دلم ضعف میرود برای نیمچه لبخندی میان لبان سرخت؛

دلم ضعف میرود برای سیاه چاله میان شیار گونه هایت؛

ودلم ضعف میرود برای آن دومروارید سیاه،میان صورت سپیدت؛

توهمان روحی هستی که بر روی زمین سایه می اندازد؛

یادم می آید روزی میان تارهای طلایی خورشید بر روی زمین سپید دیدمت؛کلاهی قرمز رنگ به سر داشتی!

نمیدانی با دیدنت یک جورمَستی در تمام رگ های من دوید؛

کتاب ملت عشق را میان دست های ظریف زنانه ات قرار دادم؛میدانی؟هیچ وقت آن برق نگاهت رابه فراموشی نمیسپارم،ولی میان خیالم غیر ازتو هرچه هست به نسیم آرام فراموشی میپسارم..

گویی مانند زندانی بودم،اسیر چشمانت،وتو زندان بانی بی رحم..

آن روز که آن کتاب را برروی زمین کوبیدی،گویی قلب من هم صد تکه شد وتوان جمع کردن آن تکه های کوچک را نداشتم،

خدای کوچک من!

شاید ده هزاران ثانیه ودقیقه وحتی ساعت ها ازآن روز های شادیمان میگذرد،آن روزها که دستانت رابه دستان بی پناهم میپسردی ودیدن صورت قرص ماهت را از من دریغ نمیکردی!

ای جانِ من روزهایت بی من چگونه میگذرد؟

هرروز بیشتر از دیروز دوستت دارم،وهر دیروزی بیشتر از فردای آن،سالیان دگر هم روزگار همین است،بهتر است بگویم "به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست" همان حکایتی که دوست داشتنت عقل از دلِو جانم برد...

مثل نویسی ضرب المثل: به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است.

گوشه گوشه شهر را وجب می کنم با بارانی تکیده ای بر تن که شاید سرمای دلم را آرامشی ندهد. اما خوب می تواند مرهم زخم های تنم باشد. می بینم روزی را که ستاره شب هایم خاموش می شود. ترس از تنهایی و بی کسی تمام بچه های کوی ما را می لرزاند زیرا این باران که امشب بر خرابه های شهر می زند نیم نگاهی به پای برهنه کودکان ندارد. رهگذر می گذرد نم نمک اشک هایی می ریزد.

شاید دیگری گمان کند که آسمان دلش برای ما ابریست اما من خوب می دانم که او بر ویرانه قلب خود می گرید که هردم سیبی را هوس می کند. این شب بارانی می گذرد با تمام رنج هایش، عاشقان می خندند، شالیکارها سجده می کنند و این برای من غم انگیز ترین سمفونی زندگی است. این که همگان شادند من در سوگ همبازی کودکی ام که خنده هایش در امتداد صدای باران پایان گرفت می گریم. و ترانه ای را زمزمه میکنم که با یکدیگر برای مردم نجوایش می کردیم «باز باران بی ترانه/می خورد بر خاطراتم /باز هم با گریه هایش گریه می خواهم دمادم...»آسمان زندگی من نیز روزی از این تباهی ابری خواهد شد و آن روز من برای این شهر،تنها جمله ای وصیت دارم«به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی»

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

موضوع انشا: عشق و نفرت

عشق،

سر آغازی بزرگ در دنیا،

حسی که همزمان با انسان متولد شد. همان لحظه که خدا از روحش در او دمید. خدا حوا را فرستاد. همدمی برای انسان. این بار عشق با زن آمد. همان لحظه که آدم حوا را دید و دلش لرزید. ازدواج کردند. بچه آوردند. این بار عشق با فرزند آمد. بچه ها بزرگ شدند. بزرگ و بزرگ تر. یک زن بود و دو مرد عاشق.

آن دورها ، بین آتش ، در ظلمات ، شیطان نشسته بود. سنگ هایی تیز در بغل داشت. غرورش بود که شکسته بود. هنگام تقاضای سجود. همان لحظه که فهمید آدم از او برتر است. آن قدر برتر که باید سر فرود آورد برای بزرگی و عظمتش. نفرت را ساخت. با سیاهی چشم. با آتش دستان. از آدم کینه به دل گرفت. کینه ای بزرگ. آن قدر بزرگ که تصمیم گرفت نشان دهد بی لیاقتی انسان را. جهلش را. حقیر بودنش را. عقده ها وجودش را پر کرده بودند. فرصت را مناسب دید. در گوش قابیل نجوا کرد. هر روز و هر شب. نفرت را به کره ی خاکی آورد و شد آنی که نباید می شد.

سال ها گذشت. آدم و حوا مردند. نه نسل انسان از تبار آدم به دنیا آمدند و مردند. قابیل هم مرد. اما نفرت نه. نفرت هیچ وقت نمرد. جهل زمین را فرا گرفت. از همه جا صدای قهقه ای به گوش می رسید. قهقه ی شیطان. داشت می خندید. خیال می کرد به هدف رسیده. فکر می کرد آن قدر به پاکی انسان و محبت و عشق بین مخلوقان آسیب رسانده که خدا شرمنده شود. شرمنده از آفریدن انسان ها. اما خدا نوح را فرستاد. صبر کرد و صبر کرد. جهان بهتر شد. راستش کمی بهتر شد. آن قدر کم که به چشم نمی آمد. خدا بهتر دید جهان از نو شروع بشود. دنیا زیر آب برد. همه مردند. به جز عاشق ها. به جز کسانی که نفرت در دلشان جایی نداشت. دنیا درست شد آن طوری که خدا دلش می خواست.

گذشت. زمان جلو رفت و همه چیز فراموش شد. حتی آن واقعه ی بزرگ. انسان مغرور شد. فکر کرد پاک است و قوی. برای فرزندانش از شیطان می گفت. از بدیش. نفرت را به سیب زمینی گندیده با بویی منزجر کننده تشبیه می کرد ، اما نفرت سیب زمینی نبود. از سیب زمینی باهوش تر بود. عطری زد و خود را میان زندگی ها ، انسان ها ، عشق ها و دوستی ها ؛ خلاصه هر چه که در آن اثری از محبت و پاکی هر چند کوچک دیده می شد ، جای کرد. مانند بادی وزید و شمع ها را خاموش کرد. از روشنی دنیا کاسته شد. عشق به اغما رفت. دنیا تاریک شد. در دنیا تک توک چند شمع روشن بود. باد نفرت خاموششان می کرد ، اما باز با کبریت عشق روشن می شدند. عشق کوچک شده بود و حقیر. تنها امیدش آن شمع ها بودند. نفرت از شمع های خاموش کمک گرفت. همه با هم به جان شمع روشن افتادند. فوت می کردند و فوت می کردند که شمع های روشن به خود آمدند. عشق داشت می مرد. یعنی مرده بود. نبض نداشت. شمع ها از غصه آب شدند. آب شدنشان فایده نداشت پس به سمت شمع های خاموش دویدند. نجاتشان دادند. روشنشان کردند. عشق به هوش آمد. قلبش ضعیف می زد ، اما هنوز زنده بود. نفس می کشید.

شیطان عصبانی شد. صدای قهقه اش با خرناس حاصل از خشم عوض شد. نفرت را فرستاد. دوباره نجوا کرد. در گوش ها زمزمه کرد بدی ها را. کینه ها را. دشمنی ها را. همهمه ای در دنیا به وجود آمد. آدم ها دیوانه شدند و مجنون. همه شان نه ، اما کم هم نبودند. باز هم جنگ. باز هم جدال. پیکار بین خوبی و بدی. پستی و برتری. عشق و نفرت.

باز هم گذشت. باز هم همه چیز فراموش شد. از آن همه اتفاق تنها داستانشان ماند. داستان هایی که هیچ کس هیچ کدامشان را باور نمی کند. بعد از آن روز عشق به زندگی نباتی خود ادامه داد. خدا هم دیگر دنیا را زیر آب نبرد. نوحی هم نفرستاد. صبر کرد. باید صبر می کرد تا عشق تیمار شود. آدم ها تیمارش کنند. دیوانه ها عاقل شوند. نفرت باید از بین می رفت. باید خفه می شد با دستان کسی که آن را اورده بود به این دنیا. به دست انسان.

موضوع انشا: انتقام

آفتاب ظهر نفس آدم رو بند می آورد،خسته و بی حال از کلاس خارج شدم و موبایلمو روشن کردم. چند قدمی از آموزشگاه فاصله گرفتم که صدای موبایلم دراومد و اسم عمه رو گوشی خودنمایی کرد.

آفتاب از کدوم طرف در اومده که عمه به من زنگ زده؟ فک کنم سالی یه بار بیش تر این اتفاق نمیفته.

بالاخره تماس رو وصل کردم و صدای عمه تو گوشی پیچید بعد یه حال و احوال پرسی ساده گفت: یه چیزی ازت میخوام نه نیار،کنجکاو پرسیدم چی؟

گفت: داریم میایم خونتون جمع کن بریم شمال.

چون شب قبل نخوابیده بودم و خسته بودم مخالفت کردم اما جواب نداد و به ناچار قبول کردم.

وقتی رسیدم خونه وسایلمو جمع کردم مامان اینا آماده بودن چون از قبل میدونستن.

ساعت ۳.۳۰ عمه اینا رسیدن وقتی تو ماشین عباس رو دیدم فاتحه خودمو خوندم. عباس پسر عمه و هم بازی بچگی هامه و از همون اولشم هر جا باهم می رفتیم فقط به فکر آزار دادن هم بودیم ولی حال الانم واقعا برای شیطنت و انتقام مساعد نبود.

به محض نشستنم تو ماشین شروع کرد به تیکه انداختن که چرا مثل خمارا راه میری؟

مواد بهت نرسیده؟

تقریبا تا نصف راه مشغول چزوندن من بود اما من ساکت بودم و چیزی نمیگفتم فقط تو ذهنم نقشه می کشیدم چطوری حالشو بگیرم.

وقتی رسیدم سریع رفتم تو یکی از اتاقای باغ و یه ساعتی خوابیدم با صدای بچه ها بیدار شدم و از پله ها رفتم پایین عباس دنبال سوئیچ ماشین می گشت تا وسایلشو بیاره تو و بره حموم و متوجه حضور من نشد. وقتی رفت به سرعت رفتم تو آشپز خونه و کره رو از یخچال در آوردم و مایع ظرف شویی رو برداشتم و رفتم حموم و کره رو به سر دوش مالیدم و شامپو رو خالی کردم و به جاش مایع ظرف شویی ریختم و با شنیدن صدای عباس سریع رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم و منتظر شدم تا عباس بره حموم چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای فریاد عباس دراومد و از تو حموم فریاد میکشید زهرا بیام بیرون زندت نمیزارم.

بعد یه ساعت عباس از حموم بیرون اومد نمیدونم چطوری اون موهای شبیه سیم ظرف شویی شو شسته بود. هی میزد به در و میگفت بیا بیرون.

خلاصه عمه آرومش کرد و بالاخره رفت و من خوابیدم صبح که پاشدم رفتم پایین ،عباس با مهربونی برخورد کرد باورم نمیشد منتظر انتقام و داد و فریادش بودم.

چند ساعت بعد رفتیم تو باغ تا بگردیم که عباس یه درخت بلند رو نشونم داد و گفت اگه با نردبون از این درخت رفتی بالا من اسمم رو عوض میکنم،بچه ها شروع کردن به خندیدن منم لجم گرفت و گفتم کاری نداره میرم بالا.

از نردبون بالا رفتم روی یه شاخه نشستم و از بالا برای عباس شکلک درآوردم و گفتم دیدی رفتم بالا؟

شروع کرد به خندیدن و گفت حالا اگه بدون نردبون پایین اومدی شجاع محسوب میشی و نردبون رو برد. بچه ها با عباس رفتن و من موندم و درخت با خودم گفتم نیم ساعت دیگه میاد سراغم اما دو ساعت گذشت و خبری ازش نشد برگ های درخت سایه خوبی درست کرده بودن. نفهمیدم کی خوابم برد که یهو با برخورد یه چیز سنگین تو سرم تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم پایین.

آقا بعد پنج ساعت اومده دیده اون بالا خوابم با توپ زده تو سرم و باعث شده پرت شم پایین. به خاطر این افتادن پام پیچ خورد و بقیه روزها رو توی شمال با درد پا گذروندم.

اینم از مکافات داشتن پسرعمه انتقام جوئه که باعث میشه حتی تو سفر آرامش نداشته باشی.

پایان.

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

موضوع:اگر موبایل بال داشت به کجا می رفت؟

از بچه نوزاد تا پیر مرد هشتاد ساله،وسیله ای در دستمان است که برای یک ثانیه هم از آن جدا نمی شیم.

یا شاید هم نافمان را با آن بریده باشند،از دست دادن آن مساوی است با فلج شدن،سکته مغزی و قلبی که همه این اصطلاح را می گویند.

اما از کوه هم سالم تر اند.

من مطمئنم اگه موبایل بال داشت،حتما از دست همه ی ما فرار می کرد و به نا کجا اباد صعود می کرد.

صبح خروس خون تا بوق سگ هی می زنیم توی سر و کلش ،ازش کار می کشیم تا موقعی که شارژش تموم بشه.

بیچاره موقعی که در حال استراحت هم هست ولکن آن نیستیم ، بعضی وقت ها روی کله مستطیلی اش ستاره میچرخه و خاموش می شه،

دلمون هم رحم نمیاد و باز هم می زنیم توی سر و کلش فکر میکنیم با ضربه زدن روشن می شه.

وقتی این کارو از طرف هرکی می بینم ،یاد بابام می افتم که وقتی با کنترل شبکه رو عوض می کنه و باطری کار نمیکنه میزنه توی سر و شکم کنترل فکر می کنه باطری اینجوری پر میشه،با این حرکت فقط لبخند ملیح می زنم.

صفحه سیاه موبایل رو خاموش می بینم ،دکمه خاموش و روشن رو فشار میدم تا اینکه روشن بشه.با دهنی باز روشن می شه با چهره عبوس من و نگاه می کنه.

من خوشحال نگاش می کنم،با خودش زمزمه می کنه هی الکساندر گراهام بل تو که انقدر منو دقیق ساختی حداقل یه بال هم می دادی که از دست این بشر پیچیده پرواز می کردم و می رفتم.

بعد از این همه فکر کردن به خودش میاد و میگه هی موبایل جان باز هم روشن شدی حالا روز از نو،روزی از نو .

البته روزی که نیست همش هنگ کردنه.

بیایم قدر همه چی که در دسترس و اطرافمونه رو بدونیم و از آنها درست استفاده کنیم و قدر سلامتی رو که بزرگترین نعمت هست،بدونیم.

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

شعرگردانی نگارش دوازدهم

نگارش دوازدهم

درس چهارم

شعر گردانی صفحه ۷۶

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

باید دید ،باید لمس کرد ،باید نگاه کرد تا آرام گرفت! باید خبری از رسیدن یار شنید تا بدون بغض نفس کشید ! تا نفسی مملو از آرامش کشید.

می آید ؟نمی آید؟ مسئله اینجاست .بیاید هم باید بماند باید بخواهد که بماند.نیاید هم که ایرادی ندارد ؛ فقط خبری از سلامتش بدهد ،کافیست!یار که کنارت نباشد هر نسیمی که می وزد ،بوی او را به مشامت می رساند .بوی تن او را ،خنده های او را، حال خوش او را .

همین را برای عاشق بس !عاشقی کردن آسان است ؛ عاشق ماندن دشوار!

باید خیلی چیزها را به جان خرید و دم نزد ؛ فراق ، دلتنگی،تنهایی، ملامت.

آری اینها را تنها مبتلای عشق می داند .

" با بوی خوش یار عاشق ماندن" عاشقی کردن راستین است.

شعرگردانی نگارش دوازدهم

مگر نمیدانی دلم سرآمده؟تاکی بیخبری؟

ای نسیم خوش خبر راضی ام به بوی خاک پای یارم...

بیاور،بیاور بوی یارم را و برهان این غم را از دلم

مژده بده از جانم که جانی نیست بی جانانم..

ای نسیم آرزو،نامه هایش را بیاور،شعرهایم سرآمده،دردم را دوا کن که دلم از بیخبری به تنگ آمده..

گر بیاری خبرش یا که خودش بوسه باران میکنم طبع خوش جان و تنش..

ای قرار بی قرارم گر تحمل میکنی،عاقبت دستت نیاید آن تب نیلوفری

حال ای صبای نابم،شاد کن دل کبابم،برسان بوی خوش یار که کنم لطف تو جبران

شعرگردانی نگارش دوازدهم

تازمانی شعرگردانی نگارش دوازدهم که تودرکنارمنی،من درکنارتوام،تاوقتی که همه درکنارهمیم؛هیچ دشمنی نمی تواندازدژهای اهنین دل های ماعبور کند.

دستانمان رادردست یکدیگرمی گذاریم،انگشتانمان رادرهم قفل کرده وباجدیت وغرورچشم به دوردست هادوخته ایم؛کیست که داروبه مانمی دهد،نفت مارانمی خردو...اگرمرداست چرارودررومبارزه نمی کند.

مابااتحادمان ازهرپلی عبورخواهیم کرد،ازروی هردیواری خواهیم پریدوهرمانعی راپشت سرخواهیم گذاشت.

به امیدروزهای پیروزی،دست دردست هم وتاابد پابرجا.

موضوع: عشق...

شعرگردانی نگارش دوازدهم

در پس بی‌خبری از نهادمان عشقی درونمان نهاده شد،دفتر زندگی طوری دیگر ورق خورد و گویی دیگر تازیانه های زمانه جبر مطلق خود را به رخ ما نمی کشیدند.

جرقه ای خرد و حقیر قلبم را به شریان های عاشقیت در وصف معشوقی بی نام و نشان در کوچه پس کوچه های دلم پیوند داد و برای دوست داشتنت تا ابد شعله ور شد.

برگ های خشکیده حیاتم،در کنج حیاط خانه دلم به عقد باد درآمد زمانی که نام تو ویرانه دلم را آباد کرد وبی شک این نام توست که بهایی به جان واژه عشق ارزانی داشته است.

در هوس هوای دلت چو پیله ای محبوسم و بگذار از شراب عشق تو مست شوم تا پروانه ای باشم که بسوزم به پای عشق دیرینه و بی همتای تو.

مپرس از من چرا در پیله عشق تو محبوسم***که عشق از پیله های مرده هم پروانه میسازد...

نسیم هوای عشقت آتشی بر جانم انداخت که لحظه به لحظه در خیال خام من پخته میشدی و می مانستی به اسطوره ای که گویی همیشه برایم بوده ای.اسطوره ای از جنس ایمان که با عشق آمیخته است.

عشق تو همیشه مرا در دادگاه دلم محکوم کرده است.بی برو برگرد پای میز محاکمه محکومم!و چه اعتراضی شیرین تر و ملیح تر از این که موضوع بر سر دوست داشتن تو باشد،واین گونه میشود که اعتراض همیشه وارد است.

قطار عشق همیشه در حرکت است،هشیار باش که هر کسی به مقصد نهایی نمیرسد،در این راه ادعای عاشقیت گناه محضی ست که خود را دچارش میکنی،مبادا جا بمانی برای همیشه!!

راهی ست هموار اما بسیار پر خطر!به خود غره نشو وگمان مکن سهل است و به سهولت خواهی رسید...

عشق مارا پی کاری به جهان آورده است***ادب این است که مشغول تماشا نشویم.

شعر گردانی صفحه ۴۱ در موضوع: عشق

عشقی است که به پروردگار بلند مرتبه و عزوجل است. عشقی پاک و حقانی...

عشقی است ازلی که باعث شد به تکاپو و وسعت جهان بپردازیم.به هر پدیده ای که نگاه کنیم در بهت می مانیم .

به ما پدیده هایی را نشان داده است که وجودش را اثبات میکند.

عشق به او آن طور است که در درون انسان ها برای شناختش غوغا به پا می کند...

عشق او همه جا همراه ما است در هر لحظه و هر ثانیه کنار ما است.

حقا که زیبا تراز او و عشق ازلی اش نخواهیم عشق دیگری یافت.

شعر گردانی صفحه ۴۱ در موضوع: عشق

مقدمه: معبودمن انان چه میدانندکه یادوذکرتوتسکین قلب من است.

بدنه: عشق به خدابزرگترین خوشبختی وسربلندی است،وقتی به عظمت وبزرگی خلقت جهان فکرمیکنیم که چطورخداوندجهان رودرشیش روزخلق کردبه شگفت می آییم،،،

به شگفت می آییم وقتی میبینیم بنده خداواسه یه خانه ساختن یکسال طول میکشدتاآن رابسازد

عشق به خداشایدحضوری ان رادرک نکنیم اماوقتی میشینیم دعامیکنیم ونمازمیخوانیم ازدرون معنوی به خدانزدیکترمیشویم ومهرومحبت ان رااحساس میکنیم.

درهرجایی که باشیم خداهمراه ماهست فقط کافیه کمی چشم وگوشمان رابازکنیم

(عشق ان نیست که یک لحظه به یادش باشیم /عشق ان است که هرلحظه به یادش باشیم)

نتیجه گیری: عشق به خدابهترین عشق زندگی است پس بیایدبه جای اینکه به بنده اش عشق بورزیم وشکست بخوریم بگذاربه خدایی که همیشه کنارمان هست ودوستمان داردعشق بورزیم.

درس چهارم  - شعر گردانی

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

کاش انقلابی شود در دلم و طعم تلخ گفته ها وحرف های دلم را به حلاوتی شیرین تغییر دهد. کاش نسیمی بیاید و عطر و مشک معشوق را در دامن خود داشته باشد و آن را بر صفحه دلم بگستراند کاش کسی بیاید و نوایی ‌،مرحمی ، نامه ای از محبوب و معشوق را به عاشق ،مجروح کوچه های تنهایی برساند

عاشق همان زخم خورده در جاده های تنهایی و سوخته دل در آتش دوری معشوق که تنها مرحم بر این زخم های دل خبری از محبوب است و تنها جراحت دل توصیف معشوق از زبان عاشق است که در وصف معشوقش ناتوان است زبانش خالی از گفته و دلش پر از حرف .

عشق به توان ابدیت است و عشق ضرب دلتنگی در ضربان دل ماست.

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

----------------------------------------------------------------------------
انشای آماده با موضوعات مختلف.
---------------------------------------------------------------------------------
هرگونه کپی برداری مجازی از مطالب وبلاگ ممنوع و شرعا هم درست نیست.
---------------------------------------------------------------------------------
سایت جواب انشا و نگارش,منبع دانلود انشاء,مرجع تحقیق و جواب انشاء,انشا پایه دهم,انشا جدید,دانلود مقاله جدید,سایت انشای نهم,انشاء هشتم,انشا مرجع انشاء دبیرستان,انشا برای راهنمایی,موضوع انشاءموضوع انشاء,زنگ انشاء,انشاء,انشا,دفتر انشا,نمونه انشاء,نمونه انشاء،آماده زنگ انشاء،انشای آماده،موضوع انشاء،نمونه انشاء.
---------------------------------------------------------------------------------

دنبال کردن این سایت
جستجو در داخل سایت
| | تبلیغات ویژه سایت | |
شما هم می توانید تبلیغات خود را ثبت کنید. برای ثبت تبلیغات به صفحه تبلیغات در سایت مراجعه کنید.
| | برچسب های انشاء | |
نگارش یازدهم درس چهارم - انشا با طرح گفت و گو انشای نگارش پایه یازدهم انشا با موضوع برف موضوع انشا در مورد فصل پاییز کارگاه نوشتن پایه یازدهم نگارش یازدهم درس دوم نگارش یازدهم - درس دوم موضوع زندگی نگارش یازدهم درس سوم توصیف شخصیت با موضوع رزمی کار نگارش یازدهم درس دوم موضوع گردش خانوادگی مثل نویسی ضرب المثل به زبان خوش مار از سوراخ بیرون می آید نگارش یازدهم درس سوم توصیف شخصیت با موضوع مدرسه نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو با موضوع پدر نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو با موضوع امید واهی نگارش یازدهم درس دوم توصیف بر اساس زمان و مکان با موضوع بووکه بارانه نگارش دوازدهم با موضوع زمان حق نگارش دهم سنجش و مقایسه با موضوع غم و شادی نگارش یازدهم درس اول با موضوع دلتنگی نگارش یازدهم درس دوم عینک نوشتن نگارش دوازدهم با موضوع ماه و ماهی نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن با موضوع نماز نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن با موضوع پاییز نگارش دهم درس دوم عینک ذهنی با موضوع رشد گیاه نگارش یازدهم گسترش محتوا زمان و مکان با موضوع مراسم عروسی نگارش دوازدهم درس دوم نثر ادبی با موضوع کنکور نگارش دوازدهم درس دوم شعر گردانی عشق شوری در نهاد ما نهاد پاسخ فعالیت های نگارش دوازدهم بازآفرینی ضرب المثل به پایان آمد این دفترحکایت همچنان باقی است انشا دوازدهم با موضوع انتقام انشا دوازدهم با موضوع عشق و نفرت
تمامی حقوق برای اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی محفوظ است . طراحی قالب : نقل بلاگ