اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

سایت خرید انشا،منبع دانلود انشاء،جواب (نگارش و انشا)،مرجع تحقیق و انشاء،انشاءجدید،زنگ جواب انشاء،دفتر انشاء،انشای آماده،موضوع انشاء،نمونه انشاء،انشاء رایگان

نگارش دوازدهم - نثر ادبی با موضوع کودکی من 

راست می گویند که خدا از رگ گردن به انسان نزدیک تر است.او می داند که دلم هوای دنیای شیرین کودکیم را کرده است. او حال چشمان تر مرا درک می کند،پس از ابرهایش قطره های باران را بر زمین جاری می سازد.

با هر قطره باران من نیز اشک می ریزم،مانند کودکی که دلش برای مادرش تنگ شده سپس برای رفع دل تنگی ام دست به قلم می شوم .

سلام ای کودکی من!

احوالت را نمی پرسم چون می دانم حالت از همه ما بهتر است. به یاد داری، تنها شیطنتم کشیدن خط روی دیوار بود....

آن زمان را بخاطر داری که گچ، مداد رنگی و دفتر و تخته، دفتر نقاشی ام بود. اما هرچه بزرگتر شدم، مداد هایم تکامل یافتند و تبدیل به خودکار های بی رحم شدند.

چه خوش بود بازی با بچه های همسایه در کوچه ها ،بی هیچ غم و غصه ای!

چه زود گذشت، هنگامی که با مادرم قهر می کردم و او با وعده ی آب نبات چوبی دلم را بدست می آورد. چه با صفا بود، وقتی با هم کلاسی هایم هم صدا می شدم تا بخوانیم:

باز باران با ترانه، با گهر های فراوان...

ای کودکی!

می دانی، در دنیای دلم خوش به لالایی های آرامش بخش مادر بودم، اما حال باید دلم را به تیک تاک ساعت خوش کنم که عقربه هایش یکی پس از دیگری می گذرند، گویی باهم مسابقه گذاشته اند تا زودتر مرا به خط پایان برسانند و بگویند نقطه، ولی دیگر سرخطی وجود ندارد.

قلم را روی کاغذی که از اشک هایم خیس شده است می گذارم.و

زیر لب زمزمه می کنم:

کاش میشد بچگی را زنده کرد

کودکی شد، کودکانه گریه کرد

شعر قهر قهرم تا قیامت را سرود

آن قیامت که فقط یک لحظه بود

فاصله با کودکی، با ما چه کرد

کاش می شد همچو آواز خوش یک دوره گرد

زندگی را بار دیگر دوره کرد!

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

نگارش دوازدهم - نثر ادبی با موضوع پاییز

پاییز

سرد وگرم شدن هوا،عوض شدن پوشش طبیعت و از همه مهم تر باز گشایی مکتب علم همگی ندای امدن چیزی را به ما می دهد،آری حدستان درست است.

اخم صورتم را می پوشاند تمام شدن خوشی های تابستانم یکطرف،مریض شدنم دراین فصل یکطرف دیگر.نمیدانم چگونه فروغ فرخزاد دلش میخاهد مانند پاییز باشد درشعری میگوید:(کاش چون پاییزبودم،کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم،برگ های ارزوهایم یکایک زرد می شد،افتاب دیدگانم سرد می شد،ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد،اشک هایم همچو باران دامنم را چنگ می زد،و...چه زیبا بود اگر پاییز بودم)باشروع این فصل شاعران‌همگی دست به قلم میشوند ،عکاسان دوربین به گردن میشوند،عاشقان جفت جفت راهی خیابان ها میشوند،اه چه فصل پر کاری است این پاییز.‌و اما به من چیزی به جز عطسه های مداوم و بد حالی چیز دیگری نمیرسد.این فصل شانس بامایار نیست.پاییز توصیف های زیادی دارد البته دیدگاه هرکس مشخص میکند که نظر مادرمورد این موضوع چیست؟ یکی مانند من فقط به جنبه ی منفی می رسد و دیگری مثل شاعران و نویسندگان همگی جان نثار پاییز هستن واز زیبایی بی کران او حرف می زنند.اگراز حق نگذریم بنده به شخصا عاشق میوهای پاییزی ام از انار دانه یاقوتی گرفته تا لیمو شیرین و نارنگی هایی که بویشان زودتر از خودشان می اید.می دانم اگر مریضی را فاکتور بگیرم حال و هوای پاییز را،رنگ زرد ونارنجی برگ هارا و حتی باز شدن کلاس درس را هم دوست دارم.نامردی است اگر کسی بگوید پاییز زیبانیست.بالا سری چیزی را بد خلق نمیکند پاییز هم مانند تمام نقاشی هایش بی نظیر و فوق العاده است ولی حیف ک این جلوه ی شکوهمند زود بارش را می بندد و راهی لانه اش می شود در اخر نوشته ام از قیصر امین پور بیتی را مینویسم (اگر سراپا زرد و پژمرده ایم،ولی دل به پاییز نسپرده ایم)چشم هایمان نظاره گره خلقت بعدی ینی زمستان است...

پاییز

بازهم پاییز، یک تابستان دیگر هم گذشت وبازهم در انتظار عریانی دوباره درختان کوچه پس کوچه دلمان. ثانیه هام انگار پاییزشان گرفته و امان از دلتنگی های ابدی.

مکرراً امروز صبحگاه حوالی ساعت بیداری آفتاب با باز شدن گلبرگ های یاس بوی تند و تیز خاطرات در ذهنم پیچید. خاطره یک رز سرخ خاطره محبوبه شب خاطره شمعدانی گل صورتی و در بین آنها تصویری مبهم اما آشنا مثل یک دوست غریبه از یک گل خشک شده لای کتاب های یکی بود یکی نبود بچگیمان یا شاید هم هزارو یک شب عاشقیمان.

باز هم تو! نیمه راه ترین رفیق جهان، گل ها رقص خاطرات را در ذهنم ب پا کردند! برگ های پاییزی اما ختم پیمان های شکسته شده را گرفتند. در بین این همه تضاد، گریه کنان ترین پیمان، پیمان تمام کردن هزارویک شب برای هم بود! شاید اگر شهرزاد میدانست نوشته هایش تبدیل ب دردناک ترین خاطرات یک لیلی میشود هرگز نوشتن نمی آموخت! و اما رقصان ترین گل، گل پژمرده شده ایست که به دید تو زیباییش مکمل زیبایی من بود.

آرزوی من! خاطره سوخته ام، سالیانیست ک از آن روزگار نرم تر از رویایمان میگذرد و چشمانم پینه بستند به دری ک تو از آن رفتی و برنگشتی تا ناز های دخترانه ام را بکشی! هرچند مطمئنم بعد از گذشت این حجم انبوه از لحظات، هیچکس حتی تو قدیمی ترین درخت بهشت رویاهایم توانایی کشیدن آنهارا نداشته باشد.

از آن دنیای رنگین کمانم پاییز هیچ چیز جز ابری تیره که پهنه آسمان دلم را گرفته و نمیبارد نمانده. میبینی دلبر جان، امروز بازهم تلخ ترین خاطرات بجامانده از تو اجازه دادند خورشید سوزان تر از هر روز و مهتاب ناعادلانه تر از هرشب از پیش چشمانی ک تو ب آنه میگفتی جهان برود!

پاییز

پاییز غرق دلتنگی است..

ازانجا ک برگهای درختان تنومندش از ان بالا مانند خانه ای گلی ک خشت ب خشتش برای دلتنگ بودن عاشقانه های لیلی و مجنون فرو میریزد..

ازانجا که دریا برای دلتنگ بودن عاشقانه های کشتی تایتانیک طوفانی می شود

ازانجا که ابر باران برای دلتنگ بودن قدم زدن شاملوو ایدا درخیابانهابغض کرده ونمی بارد..

پاییز هم بهانه ای دارد برای دلتنگ بودن و چه بهانه ای

بهتراز ریختن برگها درکف خیابانها چه بهانه ای بهتر از گریه درختان..

وپاییز دلتنگ شال گردنی است ک تو برای من برای رفتن به پیشواز سرما بافتی ودورگردنم گره زدی، دلتنگ نیمکتی است که هروز بعداز کلاس ادبیات روی ان مینشستیم و تو برایم شعرهایی ازجنس عاشقانه های خودمان میخواندی ...دلتنگ چایی ک از غرفه دانشگاه برای من می خریدی تامن کمی گرمم شود ولی تو نمیدانستی ک من وقتی درکنارت هستم از ذوق زیاد حتی در سرمای سوزان گرمم می شود..محبوب من پاییز دلتنگ تمام روزهای شیرین ماست ..!

و ای کاش پاییزی دیگر بیاید ک تو برای من باری دیگر شالگردنم‌را دورگردنم گره بزنی..!

کپی برداری برای نشر از مطالب وبلاگ شرعا حرام است.

نگارش دوازدهم - درس دوم - نثر ادبی در موضوع: معلم

معلم باید عاشق باشد، عشق به کار، عشق به شاگردان وعشق به آینده بهتری که دوشادوش دانش آموزان ازمسیرهای سخت وطولانی می توان گذر کرد ، من عاشق بچه هایم ؛ پاکی که درچهره ی آنهاست ؛ مرامجذوب خود میکنند، سالهاست که داوطلبانه در کنارنوگلان حاشیه شهر ،مشق الفبای دوستی وانسان خوب بودن راتمرین میکنم.حتی ازآنها هم بسیار یادگرفته ام.ولی گاهی زود دلم می شکند از آنانی که دراین مسیر، راه درست را نمی پیمایند،گاه احترامی را که شایسته فضلیت خودم است ندیده ام .من بادیدن یک شاگرد معلول هم آنقدر دلم می گیرد که بادیدن آنانی که بی آنکه خودشان را غرق دردنیای بچه ها کنندفقط دستی برآتش دارند ازدورنظارگر آنهایند. منتظرند، روزها وماهها بگذرد وبه نقطه ی پایان برسند.برای من نقطه پایان زمانی است که بدانم دیگر مفید نباشم.من متولد ماه مهرم ، به گونه ای روحم با شروع فصل علم ودانش درهم تنیده، من زاده ی پاییزم ، خزان برای من بوی برگهای میدهد که زیر پاهای استوار دانش آموزان ، ذره ذره خرد می گردنند. بهار من ، همان تبسم سرخی است که درگوشه ی لبهای آنها روییده است.آنجاست که به آنها می گویم : بهارسبز زندگی، مال شما.

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

نگارش دوازدهم - درس دوم - نثر ادبی در موضوع: ادبیات در مطب

امشب آقای جاافتاده‌ای به مطب آمد. سلام کرد و نشست کنار دستم.

گفتم:

سلام؛ بفرمایید مشکلتون چیه؟

گفت: بیابان را سراسر مه گرفته است.

بی‌اختیار گفتم: چراغ قریه پنهان‌ست.

گفت: موجی گرم در خون بیابان است.

گفتم: نیما؟ گفت: نخیر، شاملو.

نشوندمش پشت دستگاه و معاینه‌اش کردم. تا حالا هیچ‌کس دنیا رو از پشت آب مروارید یا کاتاراکت به این قشنگی واسه‌ام توصیف نکرده بود. خندیدم و پرسیدم: چند سالتونه؟

اونم خندید و گفت:

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز.

گفتم: فرو ریخت پرها، نکردیم پرواز!

گفت: ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای!

گفتم: فریدون مشیری،

بلافاصله گفت: نخیر؛ شفیعی کدکنی!

ضمنا هفتاد و شش سال دارم.

یعنی تا به حال کسی گذر عمر را اینقدر قشنگ برای من توصیف نکرده بود.

معاینات رو که انجام دادم، دوباره نشستم پشت میزم و اون هم کنار دستم نشست.

پرسیدم: حالا می‌خواهید عمل کنید یا نه؟ گفت:

آری آری زندگی زیباست.

دوباره کمی شیطنت کردم و گفتم:

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست، گر بیفروزیش رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

سرش رو تکان داد و گفت: ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

گفتم: حمید مصدق؟

گفت: خیر؛ سیاوش کسرایی.

تا حالا هیچ‌وقت به این قشنگی به فردی نباخته بودم.

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

روش تدریس نگارش دهم  درس سوم بخش 1

نوشته های عینی:

این درس به چگونگی نگارش نوشته های عینی (دیداری و حسی )با بهره گیری از حواس پنج گانه می پردازد.

دراین درس آموزش مراحل نوشته های عینی به شرح زیر آمده است:

پرسش سازی

شناسایی و جدا کردن پرسش های عینی

گزینش و سازماندهی پرسش ها

اهداف درس سوم:

تقویت توانایی به کارگیری حواس پنج گانه در نوشته های عینی .

آشنایی بیشتر در بهره گیری از حواس پنج گانه .

آشنایی با مفهوم نوشته های محسوس ،دیداری وواقعی.

تقویت تونایی بهره گیری از پرسش و پاسخ های عینی در نوشتن موضوعات عینی.

تقویت سامان دهی پرسش های عینی از ذهنی.

ایجاد نگرش مثبت به طرح پرسش کلی وجزیی در سامان دهی پرسش ها به منظور تولید یک نوشته عینی.

مراحل پرسش سازی

روش های گوناگونی برای پرسش سازی وجود دارد .یکی از این روش ها به شرح زیر است:

1- در مرحله اول می توان برای پرسش سازی از قیدهای پرسشی بهره گرفت سپس بر اساس آن ها پرسش سازی کرد.

مثال:

چه؟ چرا؟چگونه؟ آیا؟ کی؟ کجا ؟چه وقت؟ چیست؟

2- مرحله دوم:

شناسایی وجدا کردن پرسش های عینی از ذهنی

پرسش هایی که پاسخ شان بر اساس حواس پنج گانه صورت می گیرد، عینی و پرسش هایی که با ذهن وخیال پاسخ داده شود، ذهنی هستند.

3- مرحله سوم:

جدا سازی پرسش های عینی جذاب و مهم از سایر پرسش های عینی کم اهمیت است. در این صفحه پرسش های کمی مطرح شده، اما دانش آموزان می توانند پرسش های بیشتری مطرح کنند تا راحتتر عینی و ذهنی و سپس مهم ها را تفکیک کنند.

4- مرحله چهارم:

حرکت از کل به جز است .در این مرحله ابتدا پرسش های عینی که کلی هستند بر اساس ارتباط مفاهیم شان بهم سازماندهی و طبقه بندی می کنیم. و بعد ازآن پاسخ سازی وتولید متن شروع می شود .

بخش 2

موضوع: قالی

مرحله اول: پرسش سازی

چرا مردم ایران خانه های خود را با قالی تزیین می کنند؟

نخ های قالی چگونه رنگ آمیزی می شوند؟

آیا قالی ها هم می توانند پرواز کنند؟

چرا قالی باف ها از نقشه استفاده می کنند ؟

آیا می توان تصاویر قالی شکارگاه را به صورت داستان نوشت؟

قالی چیست ؟

چگونه می توان احساس بافنده قالی را درک کر ؟

بزرگ ترین آرزوی قالی ها چیست؟

نقشه های متنوع قالی ایرانی نشانگر چیست؟

مهد قالی جهان کجاست؟

عبارت هر کس قالی زندگی خود را می بافد ، یعنی چه؟

قالی بافی چه تاثیری بر اقتصاد خانواده ها دارد ؟

مرحله دوم :

جداسازی پرسش های عینی و ذهنی:

نخ های قالی چگونه رنگ آمیزی می شوند؟

چرا قالی باف ها از نقشه استفاده می کنند ؟

قالی چیست؟

مهد قالی جهان کجاست؟

قالی بافی چه تاثیری بر اقتصاد خانواده ها دار د؟

بقیه پرسش ها ذهنی هستند.

مرحله سوم:

با پاسخ به این پرسش ها طرح اولیه متن شکل می گیرد.

سپس پاسخ ها را سازماندهی می کنیم.

روش تدریس نگارش دوزازدهم درس سوم

دانش آموزان گروه بندی مى کنیم. در هر گروه ۴ نفر عضو باشند. به هر نفر یک شماره اختصاص می دهیم. 

حال یک موضوع انتخاب می کنیم.

مثلا «ماه»

گام اول: نوشتن انفرادی،۱۰ دقیقه 

هر دانش آموز به شکل انفرادی یک بند در مورد ماه بنویسد. به هر دانش آموز آرایه ای اختصاص دهیم. شماره ۱ با استفاده از تشبیه، شماره ۲ با استفاده از تشخیص دانش آموز شماره ۳ با استفاده از کنایه و ضرب المثل، دانش آموز شماره ۴ با استفاده از آرایه تضاد، تناسب و پارادوکس.

گام دوم: ترکیب بندها و منسجم کردن متن، ۱۵ دقیقه 

دانش آموزان بند نوشته خود را در گروه و برای دیگر اعضا می خوانند. یکی از اعضا گروه مسولیت مرتب کردن بندها را به عهده می گیرد. با کمک دیگر اعضا بندها را به هم متصل می کند و انسجام بین بنده ها را برقرار می کند تا متن شکل بگیرد.

گام سوم: خوانش در کلاس 

هر گروه متن خود را در کلاس می خواند. گروه های دیگر آرایه های به کار رفته در متن تشخیص می دهند و در مورد آن ها نظر می دهند.

گام چهارم: تدریس ۱۵ دقیقه 

دبیر تدریس درس را آغاز می کند. 

تعریف قطعه ادبی تفاوت و تشابه آن با نثر ادبی (درس دوم) بهز گپ می کند. در ادامه چند قطعه ادبی از نویسندگان مطرح را بخواند. 

قطعه ادبی قالب نوشتاری است که هدف نویسنده آن زیبایی آفرینی و تاثیر گذاشتن بر مخاطب است.

ویژگى های قطعه ادبی:

الف) نگاه نو به موضوع

ب) استفاده از آرایه ها

آرایه های ادبی نقش مهمی در نوشتن یک قطعه ادبی دارد. 

کاربرد آرایه ها باید به جا و در خدمت متن باشد. آرایه های ادبی مانند چاشنی و نمکی است که به غذا اضافه می شود اگر مقدار آن کم و زیاد شود غذا خراب می شود. ردیف کردن آرایه ها پشت سرهم مخاطب دلزده می کند. 

در قطعه ادبی جملات روزمره و خودمانی جایی ندارد. 

نگوییم: او مرد.

آفتاب عمرش غروب کرد. 

دارفانی را وداع گفت. 

غزل خداحافظی را سر داد. 

و....

گام انتخاب موضوع: 

دبیر موضوع ها را دسته بندی می کند و بر روی تابلو می نویسد.

دسته طبیعت: ماه، ابر، رنگین کمان، باران، غروب،

دسته موضوع های ذهنی: مهربانی، عشق، حسادت، کینه، مرگ، لبخند، گریه و . . .

دسته اشیا: 

چراغ خواب،. پنجره کلاس، تخته کلاس، نیمکت پارک، لباس فرم مدرسه، توپ فوتبال، دفتر انشا و . . .

پدیده های اجتماعی: 

کنکور، امتحان نهایی، جنگ، تحریم، تورم، بیکاری، فضای مجازی و . . .

دسته مناسبت ها: 

نوروز، عاشورا، اربعین، انتظارامام زمان، مبعث پیامبر، ماه رمضان، و. . . 

دانش آموزان یک موضوع انتخاب کنند و در مورد آن متنی در حد یک صفحه بنویسند.

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

نگارش دوازدهم - درس سوم - قطعه ادبی در موضوع: پاییز

پاییز رسیده است. دیگر همه جا رو به زردی پررنگ رفته است. قرار امسال من و پاییز بر این است فقط بخندیم... اما من در همین نخستین روزهایش کم آورده‌ام.

پاییز فصل خنده نیست، برای انتظار است.

همۀ شکوفه ها رنگ گرفته‌اند و من خیره به آنها نشسته ام در انتظار تو!

برگها زرد شده اند و گردن کج کرده اند یکی پس از دیگری در برکۀ زیر پاهای خسته‌شان می افتند و تصویر خود را در آیینه آب می‌بینند.

اما خود را نمی‌شناسند...

کلاغ سیاه نشسته روی درخت روبه رویی لبخندی کج روی لب دارد و با چشمانی که نفرت از آن سرازیر شده است، خیره است به برگ‌های بی رمق. گویا با نگاهش به آنها فخر می‌فروشد...

قاصدکی نرم نرمک می آید و می نشیند روی صخره کنار دست من. با سر انگشت اشاره لمسش میکنم. حس لذت‌بخشی دلم را میگیرد اما آن موجود ظریف هیچ واکنشی نشان نمیدهد! شاید او هم دارد دیوانگی‌ام را به رخم میکشد...

صدای زوزه باد گوشم را میخراشد، قاصدک پرید و رفت...

کلاغ هنوز با دل برگ‌ها بازی میکند، دیگر برق اشکِ برگها را میبینم. سیب سرخ پای درخت دلش به حال من سوخته است و آمدن تو را با خدای بالای ابرها زمزمه میکند...

انگار گیلاس های کوچک هم از زندگی بریده اند مثل تگرگ‌هایی سرخ تند و ریز پایین میریزند و چون قطره های خون در آب برکه گم میشوند...

من صدای گام های مصممی را میشنوم اما هر چه به اطراف نگاه میکنم جز سیاهی چیزی نیست،کلاغ هم در سیاهی آمیخته شده است.

دلم شور همۀ اتفاق های افتاده و نیفتادۀ دنیا را میزند،

صدای نفس های پرشمارۀ شقایق ها دلم را میلرزاند حتم دارم آنها هم از دلواپسی میمیرند.

حالا دیگر همه چیز غم‌انگیزتر شده. سقف بالای سر همۀ ما گریه‌اش گرفته. با اشک‌های او بغض ما هم کنار می‌رود. من آرام و بیصدا اما بقیه با صدای بلند گریه میکنند. کلاغ لعنتی صدای قهقهه اش را میان آشفته‌بازار آه و گریه رها کرده است. اینجا غم موج میزند و همگی غرق آن شده ایم!

از این دور نزدیک هرچه صدایت میکنم جوابی نمیشنوم. گویی در آسمان عودی بزرگ روشن کرده اند؛ بویی به مشامم نمیرسد اما غبارهایی از لابه‌لای ابرها دارند به پایین سرک میکشند.

ببخش پاییز...!

من زیر قولم زده ام. دوباره حرف من بی بندوبار شد.

اما پاییزم!...

این خاصیت توست برای من، گلایه نکن فقط ببخش.

درخت روبه رویی دیگر کچل شده است! ریسه های ریز و نقره ای آسمان به چشمانم کمک کرد تا کمی اطراف را ببینم،

زیر نور ملایم یک تکه فانوس تصویر تو پیداست که متین و آرام در جاده ای که گلهای ارغوانی‌رنگ آن را پوشانده به من نزدیک میشوی

اما دیگر من دارم دور میشوم... از تو، از سیب، از برگ‌های صبور....

موضوع: پاییز

لب پنچره می نشینم به باغ بیرون نگاه میکنم..

درختان لباس زرد رنگ به تن کرده اند لباسی که تا دیروز سبز رنگ بود،امروز به رنگ زرد قناری در امده...

باد می وزد و برگ های درختان را دانه دانه بر روی زمین میریزد...

بارانی زیبایم را بر تن می کنم به طرف در حیاط روانه میشوم...

در را ارام باز میکنم باد سرد به صورتم سیلی میزند و گونه هایم را سرخ می کند..

قدم های ارام بر میدارم صدای خش خش برگ ها به فضای اطراف طنین انداخته اند و ارامش وصف ناپذیری را به وجود اورده اند...

به ان سوی باغ میروم به تاب وسط حیاط نگاهی می اندازم به سویش روانه میشوم رویش مینشینم سرما میله های تاب رعشه به تنم انداخته ولی با این حال از جای خود بلند نمیشوم...

صدای زوزه باد تنم را می لرزاند ولی با این حال به افتادن تک تک برگ های درختان نگاه میکنم با هر برگی که می افتد یاد یکی از عزیزان از دست رفته ام می افتادم...

پدر بزرگ و مادر بزرگ عزیزم هر پاییز برای من غم انگیز است..

زیرا:مرا یاد شما می اندازند که در میاد خانواده حضور ندارین...

ولی با این حال از خداوند متشکرم برای همه حکمت هایش.

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

نگارش دوزازدهم درس سوم
غم اندوه تنهای
آتش به جانم کشید
منم زخم نمک پاش تو
منم درد بی درمان تو
منم مرغ کوچ کرده ی بی صدا
ز دامان و زلفه پریشان تو
من آن فریاد زبانه کشم
که هر دوده ای را فلک بسته ام
کجای دیارم ندای تو نیست
همان جا بست و زنجیر کنم
شبانگاه تاریک سحرگاه سرد
سواره نظامی چو مشتی به در
همان رود که رنگ دریا ندید
ولی رفت تا به ابر ها رسید
یه روزی زنجیر که پاره شد
ز پیله پروانه ای زاده شد
پروانه بود که ز مرگش گذشت
یه روزه بر سر خاک نشست
حضورش رنگ و بوی شعار
نبودش دلیل باد و بوران و تاج
همین شد ، پشتش نقش و نگار
جلو رو ولیکن پر از افتخار
پیکر شد وزنه رو مورچه ها
همی رفت به دور از غصه ها
نگارش دوزازدهم درس سوم
سلام قربانِ جانم!
حالتان چطور است؟
لبخندتان هنوز هم پا برجاست؟
چال روی چانه ات هنوز برقرار است؟
چگونه سر می کنی با تنهایی...
هنوز هم قاب عکسم را داری!؟
من که هنوز هم دارمت...
روی سرتاسر دیوار های خانه کز کرده ای!
گاه گاه با عکس های بی جانت حرف می زنم، اما...
اما، بیخیال قربانِ جانم!
نامه ام به دستت که می رسد کمی فقط کمی مچاله است؛
کمی هم تَر...
اما، نگران نباش تا آنجا خشک می شوند؛
اشک های سردم را می گویم.
راستی اینجا هوا آفتابی است ولی نمی دانم چرا مدام احساس سرما می کنم.
گاهی دمای دستانم به منفی بی نهایت می رسد؛
آخر حتی این دستان هم بهانه ی گرمی دستان تو را می گیرند.
قربانِ جانم!
چند مدت پیش بود...
با بچه ها گل یا پوچ بازی می کردیم اما، نمی دانم چرا تمام پوچ ها در مشت های من پنهان می گشت.
بچه ها بی درنگ مشت هایم را پوچ اعلام می کردند اما، کمی برایم عجیب بود!
اینکه تنها مشت هایم خالی نبود بلکه قلبم هم کمی خالی گشته بود.
کمی احساس تنهایی می کرد،قلبم را می گویم.
دلش گل می خواست تا از این پوچی رها یابد؛
در عمق عمقش دنبال چیزی یا کسی می گشت ناگهان دلتنگی را یافت.
یادش از نگاهت که افتاد دلش گرفت؛ غم وسیعی در سرتاسر وجودش کمین گرفت و مثل دیوانه ها دنبال گلش می گشت.
قربانِ جانم باورت می شود؟
در اوج دیوانگی قلمش را یافت؛ مثل هر شب دفترش را باز کرد و برایت نامه نوشت.
در نامه اش از تمام دلتنگی هایش گفت؛
از خاطراتی که مدام در ذهنش مرور می شدند و از تمام روز مرگی هایش...!
اما، پستچی نمی دانست نامه را کجا بفرستد.
آخر از وقتی که رفته ای مقصد ها هم با خود برده ای.
فاصله ها را آنقدر زیاد کرده ای که دیگر این پا ها توان رفتن ندارند.
و این نامه ها بلاتکلیف در همین ورق ها مانده اند.
لااقل برگرد تا این ورق ها احساس تنهایی نکنند!
قطعه ادبی:موضوع: آبادی من، آسیابجوب!!
سلام به تو ای آبادی من ،ای که در بامدادان با اندک چهره نمایی نرگس زرد آسمان زندگی را از سر می گیری .سلام به تو ای آشنای دیرینه، ای که خون لعل فام هستی بخش رگ های من مدیون بخشش های بی چشم داشت توست. سلام به رودخانۀ زلال، زیبا و سرشار از مهربانی تو که پس از گذشت سالیان متمادی هم چنان زنده و پویا به راه خود ادامه می دهد. سلام به درختان بید و چنار قد بر افراشته ات که از دور مانند کوه های ستبر و استوار رخ می نماید. سلام به مرداب کوچک و دلربایت که همچون دریاچه ای زیبا بر تارک تو نقش بسته است. سلام به تپه های تاریخی و باستانی ات که نگین انگشتری تو بوده و خواهند بود. سلام به دبستان یکه و تنها و سرفراز تو که گرچه از جنس دوستان محکم و مغرور امروزی خود نیست اما هم چنان با آن پیکرۀ پیر و فرسودۀ خشک و کاه گلی باد و باران خوردۀ خود تا کنون صدها نفر را با تبختر فراوان به جامعۀ ماشینی از رنگ و رو رفتۀ امروزی هدیه کرده است ،و هر ساله نیز پذیرای انبوه کودکان از جنس یاس و رز و شقایق خود است.
سلام به کوچه های باریک دور و دراز تو که ترنم خاک سفید و گیاهان نا خوانده و آب و جاروب آن مشام را نوازش می دهد و من در میان آن ها بازی های کودکانه ام را می کاوم که با بچه های قدو نیم قد همچون خودم اتوبوس های نخی ،بادبادک های کاغذی می ساختیم و در بازی هایمان به تاوان باخت هایمان به همدیگر کولی می دادیم .سلام به پشت بام های کوتاه و بی ریای تو که در شب های تر و تازۀ هر سال میزبان گل های نو شکفته ای بود که دل هایشان گنجشک وار پرپر می زد تا این لحظۀ معهود از راه برسد و شال های زربفت و نمادین مادران و مادربزرگان را دزدکی کش می رفتند و با آویختن آن از روزنۀ بام ها دوستی را ارمغان دهند و صفا و صمیمیت و محبت را به سوغات برند .سلام به مسجد قدیمی ات که از هر گوشۀ آن بوی راز و نیاز مردمانت به گوش می رسد.و در نهایت سلام به تو که با خاطراتت آیینۀ زنگار بستۀ تیره و تار قلبم را می گشایم و همیشه با یاد زیباترین خاطرۀ تو لبخند می زنم.
نگارش دوزازدهم درس سوم
در هجوم رقص برگ های پاییز،جوانه زمستان رویید،
در کوچه ها و خیابان ها ریشه دواند و به دشت ها بارید.
رفته رفته هوای طبیعت سرد و سردتر می شد.
نوعروس فصل ها طور سپیدش را به تن کرده بود و از آدمیان دل می برد. خنکای نسیم دیگر سوز سرمایی بود که بر گونه ها بوسه می زد، و نم نم باران به دانه های درسای برف مبدل شده بود.
شاخه های خشک شده ی درختان نظاره گر تولد آدم برفی ها بودند. یکی با پوست گردو به تماشای دنیا آمده بود و دیگر ی از روزنه ی نارنجی هویج زمستان را نفس می کشید.
خرمالو های تازه و رسیده در صندوق های چوبی چیده شده بودند،از همان صندوق هایی که میخ های آویخته بر آنها دست آدمی را زخم و زیلی میکند.
نوک انگشتان سرک کشیده از دستکش ها🧤 سرخ میشد،البته به پای سرخی نوک بینی ها نمی رسید.
صبح های زمستان دلچسب است.☺️
بیدار می شوی ، بافتنی قرمز رنگ را به تن میکنی ، با کشیدن دست از شانه تا مچ دست ، خودت را گرم میکنی ،فنجان چایی☕️ را به دست می گیری ،گرمایش در جانت می دود.
و اینک دوباره خواب عجیبی نوازشگر چشم هایت😴 می شود.
بعد آهسته به کنار پنجره می آیی🖼 و نگاهت را، سمت زمستان بیرون خانه ، رها می کنی.
بند دلت را با ساز موسقی🎼 مورد علاقه ات کوک می کنی و لحظه ای بعد لبریز از آرامش می شوی💞.
به راستی حیف این صبح های دل انگیز نیست که فیزیک📚 و عربی 📖و حسابان📐 و... پر شود؟!
در کوچه و خیابان ها ، آدم هایی که کلاه ها را تا زیر ابرو و شال گردن ها را تا نوک بینی کشیده اند با یک جفت چشم گرد👀 این طرف و آن طرف می روند و برف ، باد ، سرما ، برگه های ریخته روی سنگفرش های زمین و آسفالت و دیوار های نم کشیده را در استوری اینستاگرام🤳🏻 خلاصه میکنند.
زمستان اگر سرد است ، محبت گرمایش می بخشد.
اگر باد سر کش است ، شال و کلاهی هست تا بدان تشر بزند.
آفتاب تابان ☀️اگر نیست ، لطافت ❄️دانه های برف هست .
نارنگی اگر نیست ، خرمالو هست.
آش انار اگر نیست ، آش شلغم هست.
زمستان و صبح و برف و نسیمش ،داشته ای برای تمام نداشته هایند . او نوازش را خوب بلد است ،می شود بر شانه اش تکیه داد و آرام گریست، می شود کتاب زمستان را ورق زد و ساعت از مطالعه اش سیر نشوی ، می شود با طنین دلنوازش هم خوانی کرد و لذت برد.
می شود زمستان را نفس کشید و سرماخورد و مدرسه نرفت.
زمستان بسی سرد است بسی دلچسب.
نگارش دوزازدهم درس سوم
باران که می بارد،
انگار پاییز از نو آغاز می شود.
پس
دوباره خزان شد.
برگ های پاییزی،رقصان گونه،آوار می شوند بر سر کوچه ها.
قرار است من و خش خش های ناکوکشان رفیق روز های تنگ هم شویم.
قرار است داغ های دل را به دستان سرد پاییز بسپارم.
قرار است شهر از نفس افتاده، از اشک های آسمان ، دوباره جان گیرد .
حال این وسط چه کسی قرار است مرحمی بر درد آسمان شود، آن را نمیدانم.
خون های چکیده از اناری که پای عشق های زرد و نارنجی پاییز جان داد را چه کسی پاسخگوست، آن را هم نمی دانم.
اگر کسی از راه برسد و با چشمان سیاهش پرسشگر هوای دلگیر پس از باران باشد، شاید آن را هم ندانم ؛
اما من نفس کشیدن عطر رز های نم کشیده را خوب بلدم.
از پچ پچ های نسیم و باد و باران خبر دارم.
ریختن یک فنجان چای لب سوز ، و گوش سپردن به سمفونی گنجشک ها را هم بلدم.
میتوانم با کشیدن نقاشی روی پنجره ی بخار گرفته اتاقم خوشحال باشم.
من با برگ هایی که مسافر جاروی نارنجی پوش ها هستند ، هم قدم میشوم و تن پوش نوی طبیعت را مینگرم.
من دلتنگی هایم را زیر باران میبرم و هم ریتم موسقی آسمان ، می بارم.
پاییز شاید درختی سالخورده باشد
نشسته در کنجی
در انتظار دستانی که
میوه لذت را از شاخه اش بچینند.
نگارش دوزازدهم درس سوم
بر سربرگ دفتر زندگى ام عشق را حکاکى کردم تا همراه روزهاى بیقرارى ام شود.
عشق،شور و هیجانى را در وجودم کاشت و جان و روح مرا در مسیر پر پیچ و خم زندگى،مورد آزمایش قرار داد.
عشق به معبود،آن عشق بى پایان آسمانى،چنان مرا مبهوت خویش ساخت که من در هر کجا و در لحظه لحظه ى زندگى وجودى ام سخن از آن را به میان مى آورم و آن را بر زبانم روان میسازم.
عشق در لباس هاى رنگارنگ تن خود را به دیدگان دلمان نشان میدهد.
عشق بر بام فلک روان بانگى عاشقانه سر میدهد و آن را تسخیر خویش میسازد و در بند بند وجودى آن حاکم میشود.
عشق را باید با خدایى آسمانى کرد،که چه از او بخواهیم،چه نخواهیم،دوستمان داشته باشد.
گاهى خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا بار ها بگویى:(خداى من...)تا بارها صدایت از ابر هاى پاره پاره هفت افلاک عبور کند و دستان پر مهرش را به قلب آن یکتاى بى همتا برساند تا گرماى وجودش شود.
گاهى درست در لحظه آخر در اوج توکل و نهایت تاریکى،نورى نمایان میشود،معجزه ایى رخ نشان میدهد...،خدا از راه میرسد و عشق را نمایان میسازد.
بارها به او میگویم:(پروردگارا،دست هاى قشنگ و مهربانت را عصایى کن برایم تا برخیزم و در راه عشقت گام بنهم).
عشق یعنى شب نشینى با خدا و ثانیه به ثانیه ى تاریکى شب را با حضورش روشن ساختن.
به راستى چه کسى در گستره ى هستى،پیدا میشود که به عشق بنده ات هر لحظه به تماشاى او بنشینى و هر ثانیه بخواهى دستش را بگیرى تا رستگار شود.
عشق را تنها باید با خدا آسمانى کرد.
نگارش دوزازدهم درس سوم
در این غوغای جهان ؛ در من جنگیست
جنگگ با تو بودن
عقلم در این میان هیتلری شده برای خودش......
اما میدانی چیست؟؟؟؟ من با تمام بهانه هایمم تمامم ککج خلقی هایم با تمام خووبی هایم با تممام جودم
به اغوشش مردانه ات پناه اورددمم اننجا که بووی عشق میدهد
انجا که ارامشش مرا مست میکند جهان من میان بازووان مردانه تووست.....
بیخیال بقیه مشکلاتش بیخیال دردد هایمان ددعوا هایمان
دیای وجودم ارامم تر ازز هممیشه است اما لحظه دیدار....
لحظه دیدار جهنمی میشود برای خودشش وو درمانش دیدار تووست.....
مثل اب روی اتش است
گرمای دستانت
تب چشمانت
صدای بمت و انجاست که ممرور میککنم
من و مبتلا میکنیی وقتی که اسممو صدا میکنیی
هر شب در خیالم کنار دریای وجودم با توو قدم میزنممم نسییم خنکی میوزد وو مووهای بلنن وو نامرتبمم خوود را با ریتم بباد هماهنگگ میکنند شانه بهه شانه قدم به قدم دست درر دست تصوورش هم شییریین است
مرد من....
این من بعد از توو....
چرا بعد از تو همین حالا که هستی ببا فکر بودنت چای تلخم شیرین مییشود.....
مرد من..
تو باش بیخیال نبودن های ادم های اطراف
نگارش دوزازدهم درس سوم
در نقطه ای دور بایست و به آنها نگاه کن ... حرکاتشان را ، لبخند هایشان را ، حتی حرکات اجزای صورتشان ؛ راحت تر از آن چیزیست که فکرش را میکردی . آنهه حتی متوجه تو نخواهند شد.
برای کنار گذاشتنت به چند لحظه بیشتر نیاز ندارند ، به تو پشت میکنند و میروند ...
در عرض همین چندلحظه فراموش میشوی . . . چندلحظه صبر کن ...
تبریک میگویم ! فراموش شدی !
ما میتوانیم همیشه جاودانه باشیم و میتوانیم در عرض چندلحظه فراموش شویم ، اما این دو اصلا به ما مربوط نمیشود . . . شاید هم بشود ، برگردیم به عقب ، چندساعت ، چندروز ، یا چند ماه و چند سال ، به آدم انتخوابیمان ، به آدم های انتخوابیمان فکر کنیم .
چه شد که وارد زندگیمان شدند ؟ _ ببخشید میتونم کنارت بشینم ؟
به همین راحتی وارد تنهاییت شدند؟ به همین راحتی دیوار تنهاییت را شکستند ؟
من همیشه دوست داشتم تنها باشم ، از آمدن ها هرگز نترسیدم ترس اصلی من از رفتن هاست ، فقط از رفتن ها ، یا بدترش اینکه از بی هوا رفتن ها و فراموش شدن ها و کنار گذاشته شدن ها . . .اما من هرگز از آمدن ها نترسیدم ، ترس اصلی من از رفتن ها بود . . . از بی هوا رفتن ها ...
قطعه ادبی - نگارش دوازدهم
ازبودن و قدم زدن کنارپلک خدا لذت می برم،پلکی که چشمش هستی بخش و نورانی ست.
گاهی که می خواهد گریه کند،زمین و زمان به هم دوخته می شود،
سیلی جاری می شود که هیچ موجود کوچک و بزرگی قادر به نگهداشتنش نیست.
امیدوارم این کلمه ها مرا ازگفتن توصیف های اصلی ام دور نکند.
من درمورد دریا صحبت می کنم،دریایی که صدای امواجش می تواند آرامش بخش ترین موزیک دنیاباشد و یا برعکس،
این برای زمانی است که دریا نعره خود را فدیاد می زند و زنجیر قلاده اش را پاره می کند و بدون دعوت و سرکش خودش را به خانه های ساحل نشین می برد و همه جا را ویران می کند...
قطعه ادبی - نگارش دوازدهم
سرد است...
شب های پژمانی تنزل های دلمان را آبستن می کنند...
قدم های واماندمان در شبنم هایی از یخ،سر بر بالین صحرا می خفتند و در این میان، دستانی فرسوده، کره ای سخت خاکی را می گرداند و ما در بوم پریشانی عالم مفقود می شویم و باز هم می چرخیم و می چرخیم...
با هر دم برآوردنی نفسی جان می دهد و آهنگ تیرگی هوا،حاصل خیال و وهم می شود...نفس هایی که مانند رعیت هایی جان نثار رهایمان نمی کنند...و تا ابدی اجباری، میان درختانی بی ملاحت،دژبان فصل سردی جان گداز می شویم...ای کاش شبی،در لاشه کشتی این نفس ها پنهان شویم...اینجا سرد است...
نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

نگارش دوازدهم - درس سوم - قطعه ادبی در موضوع: عشق

همه میگویند خوش به حالِ آدم و حوا...

حوا تنها زنِ دنیا بود و آدم برایش جان میداد،

آدم تنها مردِ دنیا بود و حوا فقط برای او دلبری میکرد...

اما جانم از من میشنوی،

ارزشِ عشق به این است که میانِ هزاران هزار

"حوا"ی رنگارنگ؛

تو را انتخاب کند،

که تا ابد "هوا"یش باشی!!

میانِ هزاران هزار" انسان"ِ رنگارنگ؛

تو را انتخاب کند،

که تا ابد" آدم"ِ زندگی اش باشی!!

بیچاره آدم و حوا،

"انتخاب شدن"،

همان لذتِ نابی بود که هرگز نچشیدند!

معشوقه ی مردی بودن هم از آن دسته لذت هاست که هیچ کجا نظیرش را پیدا نمی کنی، اینکه بدانی مایه ی آرامش مردی هستی که خستگی هایش را به روی دوشِ تو می گذارد و یک دم از تمامِ روزمرگی های کسل کننده و مشکلات زندگی رها می شود...

دستانت برایش حکمِ همان سِلاحی را دارد که وقتی در دست می گیرد با سختی ها می جنگد و از هیچ چیز هراسی ندارد،

نگاهت برایش کم از معجزه نیست زمانی که از تمامِ جهان ناامید می شود!

آغوشت برایش آخرین پناهگاهِ امنی ست که در آن " مرد نباید گریه کند " را فراموش می کند و با خیال راحت یک دلِ سیر برای غم های پنهانی اش اشک می ریزد

و تو نمی دانی وقتی مردی با تو هم صحبت می شود و تو را برای نشاندن پایِ درد و دل هایش انتخاب می کند خوشبختی حوالیِ تو پرسه می زند...

اینکه بدانی هرچقدر هم که دور باشی و غیرقابل دسترس، باز هم با یادِ تو دلخوش می شود به زندگی و لبخند روی چهره ی عبوسش می نشیند!

تا به حال ذوقِ مردان را دیده ای؟ زمانی که نامشان را بر زبان می آوری و از ماندن کنارشان می گویی انگیزه ی زندگی کردنشان دو چندان می شود!

باید بدانی تو همان صبر و طاقتی هستی که باعث می شود روز به روز مرد تر شود و قوی بودن را در کنارت تمرین کند...

من که می گویم هر مردی که ناگهان در اوجِ خستگی هایش لبخند می زند معشوقه ای دارد که خوشبخت ترین زنِ دنیاست!

مَردانِ شاعر

جذابــیتِ خاصِ خودشان را دارند... مَردانی که نِگاهشان به همه چیز ، مُتفاوت است.. شعرهایشان پُر است از چاشــنیِ عـشق

و عــشق هایشان مَملو از احســاساتِ شاعــرانه... مَردانی که تمامِ حَرفهایشان را، با قَلمی از جنس اِحساس میزنند و دلتنگیشان را با شعرهایشان فریاد... بی گمان ، دَر قَلبِ هر مَردی که شِعرهایش عطرآگین از عــــشق است

زَنی قرار دارد که مُخاطب تمامِ عاشقانه های اوسـت... زَنی که

دِرخششِ چَشمَش ، روشنایی شِعرهایش

آواے صِدایَش ، آهنـگ شِعرهایش

وَ شَمیمِ جُعدِ گیسویش ، عَطرِ شِعرهایش میشود... میدانی مخاطب شعری باشی چه حالی دارد ؟

میدانی چش هایت را غزل کند ،چه حالی دارد؟

زمانی که قهر میکنی برایت شعر بخواند و عاشقانه نازت را خریداری کند، چه حالی دارد؟

مَردان شاعر ، عاشـقـی کردن را خوب بلدند... اگر دَر قَلــبِ مَردی شاعــر جـای دارید

بـی شَـک ، خوشبَخت تَرین ، زَن در جَــهانـید.

به خاطر بسپار زبانِ عشق

بسیار گسترده است و متفاوت

گاهی‌ تپش قلب

گاهی‌ سرخی گونه

گاهی‌ مهربانی و ملاطفت

گاهی‌ صبوری و گذشت

کافیست بدانی هر کسی‌

با چه زبانی از عشق سخن می‌‌گوید

و #مـن،

تو را می‌خواهم

برای همیشه

تا پنجاه سالگی

شصت سالگی

هفتاد سالگی ...

تو را می‌خواهم برای چای عصرانه

تلفن‌هایی که می‌زنند و جواب نمیدهیم

تو را می‌خواهم برای تنهایی

تو را می‌خواهم وقتی باران است

برای راه رفتن‌های آهسته‌ی دوتایی

نیمکت های سراسر پارک‌های شهر

برای پنجره‌ی بسته

برای وقتی که سرما بیداد می‌کند

تو را می‌خواهم

برای پرسه زدن های شب عید

نشان کردن یک جفت ماهی قرمز

تو را میخواهم

برای صبح،

برای ظهر،

برای شب،

برای همه‌ی عمر ...

نگارش دوازدهم - درس سوم - قطعه ادبی در موضوع: عشق

عشق را در چشمان شاعری دیدم که به جای اشک باران بر گونه اش نشسته بود.

قلم را بدست گرفت و در میان دایره لغات عشق رقصید.

تمام شعرهایش بازیچه وجود عشقی بود که در مغزش آواز ها می سرود.

او دیوانه وار در قید و بند ادبیات عشق بود؛ و زیبایی قلم در آن بود که فلسفه ی عشق را به نگارش در

می آورد.

هر چقدر که میگذرد و شمع های قلب عاشقش میسوزدبیشتر به زندگی شک میکنم ؛ که برای چه سخن میگویم .

می دانی انگار تمام کلمات برای سخن گفتن از عشق است.

برای آن است که با عشقت ادبیات جهان را به زیر سوال ببرم.

آری کار درست را او می کرد.

همان شاعری که قلبش برای عشق روی کاغذ می رقصید و مینواخت.

و حال که او پیر میشود، به جای او من شمع های قلبم را به عشقت روشن میکنم. و در شعله ی عشق می سوزم و میفهمم که فرق عشق و ادبیات تنها در قلممان است.

نگارش دوازدهم - درس سوم - قطعه ادبی در موضوع: عشق

امروزه شاهد میزان انبوهی از زمزمه های عاشقانه،در خلوت های کبوتران به ظاهر عاشق امروزی هستیم،که نام مقدس عشق را بر روی هر رابطه ای که چهار عدد دوستت دارم، بعلاوه عاشقتم و زندگیمی را دارد،میگذارند. آیا به نظر شما میتوان این روابط های کوتاه مدت را عشق نامید؟! آیا این عشق ها ماندگارند؟ یا حداقل ۳۰%این روابط های زودگذر به یک زندگی آرام و واقع گرانه و منطقی ختم میشود؟

بیایید برسیم به داد عشق های افسانه ای که امروزه زمزمه ی عاشقان و لیلی و مجنون های امروزی شده است. اگر لختی فکر کنی و به داستان هایی که پدران و پدربزرگ ها برایت از عشق گفته اند فکر کنی،می بینی که این کلمه ی سه حرفی دنیایی رمز آلود را در دل خود دارد،عشق لیلی و مجنون که زبانزد عام و خاص می باشد،لیلیِ دلبر و مجنون دل سپرده،مجنونی که یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون، و لیلی هچنان با ناز ها و عشوه هایش مجنون را شیدا و دیوانه میکرد،آخرش هم مجنونِ بدبخت از عشق لیلی سر به بیابان نهاد،یا همین شیرین و فرهادِ گرامی،شیرینی که دستانش را از دستان فرهاد جدا کرد و به آغوش پر زرق و برقِ مستر خسرو فرو رفت، و فرهادِ وامانده با امید واهی به قلب کوه های بیستون هجوم برد و تک تک فریاد هایش را با سنگ های بی احساس کوه تقسیم کرد،اما امروزه هم آیا هستند عشق هایی که اینگونه باشند؟؟!! عشق حتما به وصال ختم نمی شود،همانطور که اگر شیرین و فرهاد به وصال هم میرسیدند، کسی چه میدانست؟! ممکن بود عشقشان دیگر زبانزد همه نشود و شیرین جان به علت اینکه فرهاد نمی توانست خرج خدمات زیبایی و کاشت ناخن و اِکستِیشن کردن موهایش را بدهد، در طی یک حمله انتحاری مهرش را برای فرهادِ بی نوا به اجرا می گذاشت و فلاکت و زندان جای عشق افسانه ای شان را میگرفت😢،یا لیلی و مجنون ممکن بود بر سر اینکه در فرشته خانه داشته باشند یا در کرج دعوای شان شود و آن وقت وانت بیار و باقالی بار کن،اصلا در این زمانه مگر میتوان عاشق زلف های فر خورده ی بانو جانِ غزل ساز شد؟! آنقـــــدر پول هزینه ی کلبه های عاشقانه و اسبِ شاهزاده ی رویاها گران شده است که مردم می گویند: غلط میکند این دل اگر عاشق شود،اصلا ما فقط باید بنشینیم و به نامه های شاملو به همسرش آیدا خانوم حسرت بخوریم، تا بخواهیم عاشق یک فرد جنتلمن یا با وقار شویم در ذهنمان پول عروسی و جهاز و اَرِه و اورِه و شمسی کوره می آید و با افتادن مشکل ها گول آسانی اول عشق را نمیخوریم، و سریع قائله را ختم میکنیم. پس بیایید این به ظاهر عشق های امروزی را رها کنیم، و به قول معروف به این روابط دنیوی دل نبندیم و دل به دل خدا و خانواده بدهیم،درست است که این کار نشدنی می باشد و این دلِ وامانده چه بخواهید و چه نخواهید در بدترین زمان و مکان ممکن سر میخورد و از دستتان میرود، اما تا آنجا که می توانیـــــد در سَردر دل خود یک ورود ممنوع بزنید و در ذهن خود سنسور هایی به کار بگذارید تا هرچه کمتر به عشق های واهی فکر کند، به هر حال با این وضع زمانه و جامعه پیشگیری بهتر از بدبخت شدن است. اگر هم دیدید که دلتان میان انبوهی از خرمن موهای یک بانو و یا در میان دستان قدرتمند یک آقا گیر کرد،تنها میتوانید کمی غر به دلتان بزنید و یک نفس عمیق بکشید، و سپس اگر طرف خرش برو دارد و سرش به تنش می ارزد و با معیار های منطقی،تاکید میکنم، معیــار هـای منـطـقیِ شما سنخیت دارد،دلتان را رها کنید، ولی اگر دلتان گیر افراد بی لیاقت افتاد سریع یا یک اُردَنگی جمعش کنید تا کار به دستتان نداده است. و در آخر می گویم که: جوری این کلمه ی سه حرفیِ جادوییِ مقدس را در لحظه لحظه ی زندگی خود بیابید تا مزه اش برایتان هیچ.

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

----------------------------------------------------------------------------
انشای آماده با موضوعات مختلف.
---------------------------------------------------------------------------------
هرگونه کپی برداری مجازی از مطالب وبلاگ ممنوع و شرعا هم درست نیست.
---------------------------------------------------------------------------------
سایت جواب انشا و نگارش,منبع دانلود انشاء,مرجع تحقیق و جواب انشاء,انشا پایه دهم,انشا جدید,دانلود مقاله جدید,سایت انشای نهم,انشاء هشتم,انشا مرجع انشاء دبیرستان,انشا برای راهنمایی,موضوع انشاءموضوع انشاء,زنگ انشاء,انشاء,انشا,دفتر انشا,نمونه انشاء,نمونه انشاء،آماده زنگ انشاء،انشای آماده،موضوع انشاء،نمونه انشاء.
---------------------------------------------------------------------------------

دنبال کردن این سایت
جستجو در داخل سایت
| | تبلیغات ویژه سایت | |
شما هم می توانید تبلیغات خود را ثبت کنید. برای ثبت تبلیغات به صفحه تبلیغات در سایت مراجعه کنید.
| | برچسب های انشاء | |
نگارش یازدهم درس چهارم - انشا با طرح گفت و گو انشای نگارش پایه یازدهم انشا با موضوع برف موضوع انشا در مورد فصل پاییز کارگاه نوشتن پایه یازدهم نگارش یازدهم درس دوم نگارش یازدهم - درس دوم موضوع زندگی نگارش یازدهم درس سوم توصیف شخصیت با موضوع رزمی کار نگارش یازدهم درس دوم موضوع گردش خانوادگی مثل نویسی ضرب المثل به زبان خوش مار از سوراخ بیرون می آید نگارش یازدهم درس سوم توصیف شخصیت با موضوع مدرسه نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو با موضوع پدر نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو با موضوع امید واهی نگارش یازدهم درس دوم توصیف بر اساس زمان و مکان با موضوع بووکه بارانه نگارش دوازدهم با موضوع زمان حق نگارش دهم سنجش و مقایسه با موضوع غم و شادی نگارش یازدهم درس اول با موضوع دلتنگی نگارش یازدهم درس دوم عینک نوشتن نگارش دوازدهم با موضوع ماه و ماهی نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن با موضوع نماز نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن با موضوع پاییز نگارش دهم درس دوم عینک ذهنی با موضوع رشد گیاه نگارش یازدهم گسترش محتوا زمان و مکان با موضوع مراسم عروسی نگارش دوازدهم درس دوم نثر ادبی با موضوع کنکور نگارش دوازدهم درس دوم شعر گردانی عشق شوری در نهاد ما نهاد پاسخ فعالیت های نگارش دوازدهم بازآفرینی ضرب المثل به پایان آمد این دفترحکایت همچنان باقی است انشا دوازدهم با موضوع انتقام انشا دوازدهم با موضوع عشق و نفرت
تمامی حقوق برای اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی محفوظ است . طراحی قالب : نقل بلاگ