انشا پایه دوازدهم :: اولین و بزرگ ترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

اولین و بزرگ ترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

سایت خرید انشا،منبع دانلود انشاء،جواب (نگارش و انشا)،مرجع تحقیق و انشاء،انشاءجدید،زنگ جواب انشاء،دفتر انشاء،انشای آماده،موضوع انشاء،نمونه انشاء،انشاء رایگان

۱۱۱ مطلب با موضوع «انشا پایه دوازدهم» ثبت شده است .

گسترش ضرب المثل آفتاب پشت ابر نمی ماند پایه دوازدهم

گسترش ضرب المثل آفتاب پشت ابر نمی ماند پایه دوازدهم

گسترش ضرب المثل آفتاب پشت ابر نمی ماند پایه دوازدهم

آدم های بسیاری در این کره ی خاکی زندگی می کنند که در طول عمرشان مشغول به انجام دادن کارهای خوب ، چه بزرگ و چه کوچک هستند و گاهی بعضی از آن آدم ها برای همیشه به صورت ناشناس باقی می مانند .

حضرت علی علیه السلام از آن دسته آدم های با تقوایی بودند که همیشه برای کمک کردن به دیگران پیش قدم می شدند و کمک کردن ایشان به دیگران از راه های مخلتفی صورت می گرفت مثلا گاهی بخشیدن انگشترش در حین رکوع نماز به فقیری یا حتی هنگامی که مردم هر گونه سوالی داشتند از آن حضرت می پرسیدند و آن حضرت جواب کامل و صحیح و یا توضیحی قابل درک آن شخص بیان می نمودند.

گاهی اوقات حضرت علی علیه السلام در نیمه های شب هنگامی که رهگذری در کوچه ها عبور نمی کرد ایشان به در آن خانه های فقیر نشینی می رفتند که از قبل آن ها را شناسایی کرده بودند و برای آن ها غذا ، پول یا لباس می بردند و اینگونه به آن مردم کمک می کردند.

آن حضرت با این که در زمان خود دشمن های فراوانی نیز داشتند آما آن ها هرگز نتوانستند باعث پوشش خوبی ها و نیکی ها و یا حتی کمک های ایشان به افراد ضعیف و ناتوان شوند و اینجاست که ما هم باید درک کنیم که اگر کار خوبی انجام دهیم و یا نیازی را از شخصی بر طرف سازیم ما نیز به آرزوهایمان خواهیم رسید و کار های ما در درگاه خداوند پوشیده نمی ماند و هیچ کدام از کارهای ما بی نتیجه نخواهند بود و اینجاست که می گویند : آفتاب پشت ابر نمی ماند.

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

انشا صفحه ۲۷ کتاب نگارش پایه کلاس دوازدهم گسترش مثل نویسی ضرب المثل باز فیلش یاد هندوستان کرد
باز فیلش یاد هندستون کرد نگارش دوازدهم
انشا ضرب المثل باز فیلش یاد هندوستان کرد
مقدمه : در زندگی انسان های بسیاری می آیند و بعد رهسپار نیستی می شوند. رهسپار خاطره ها! گذشته ها! رهسپار تنهایی ها و فراق و نبودن ها!
بدنه : دست در دست مادرم کوچه پس کوچه های رودسر را طی می کردیم. مدت ها بود به اینجا نیامده بودیم. به غیر از صدای هوهوی باد در آغوش برگ های زرد پاییزی و مشت باران کوفته شده بر پاره آجر ها صدایی شنیده نمی شد. گویی بر دهان مادرم مهر خاموشی زده بودند.
بود و نبود. به یاد این شعر افتادم که:
هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
مادرم دلش در کوچه های کودکی اش پر می کشید. به یاد خانه قدیمی شان افتاده بود. خانه بود اما حالا دیگر مال آنها نبود حالا دیگر پدربزرگی نبود که گل های باغچه را آب دهد و مادربزرگی نبود که چای دم کند. دیگر بچه ها بزرگ شده بودند و صدای خنده هایشان سکوت بی رحم پاییز را در هم نمی شکست. حالا دیگر سال هاست همه آنها رفته اند و از تمام خاطرات خوش آن روزها تنها یک زندگی شهرنشینی در تهران باقی مانده بود.
به راستی که مادرم الان به چه می اندیشد؟ هر سال شب یلدا و روز پدر و یا روز مادر که می شود مادرم فیلش یاد هندوستان می کند. یاد دست های پر محبت و عشق پدر و مادرش!
به خانه ای که زمانی روزهای کودکی مادرم در آن سپری می شد رسیدیم. آن بوته گل یاس را به خاطر دارم اما انگار ریشه هایش همراه با رفتن پدربزرگ خشکیدند و عطر آن با مادربزرگ به خاک سپرده شد.
نتیجه : زندگی شهرنشینی و تجملاتی هرقدر رفاه به دنبال داشته باشد، اما باز روزی می رسد که دلمان برای آن زندگی های پراز عشق و صفا تنگ میشود. بالاخره روزی فیل مان یاد هندوستان میکند.
انشا با موضوع باز فیلش یاد هندوستان کرد نگارش دوازدهم
مقدمه : “نگاهم را به بچه هایی که در تکاپو بودند انداختم. چه بی دغدغه و آزادانه از جایی به جای دیگری می جستند و فریاد سرمیدادند. به پدربزرگم که غرق تماشای آنان بود نگاه میکردم. در عمق چشمانش میخواندم که در میان کودکان، خاطرات ایام کودکی خود را مرور میکرد.”
بدنه : “دستانش را گرفتم که همزمان رویش را به سمت من برگرداند وگفتم:” پدربزرگ خاطرات کودکیتان را مرور میکردید؟” و او با نشاطی غمناک گفت:” آری دخترم، عجب دورانی بود. کاش میشد یک باز دیگر کودک شد.” و من گفتم:” میشود کودک نبود وکودک بود.” استفهام را در نگاهش میخواندم. رویم را برگرداندم باز هم به تقلای بچه ها نگریستم.
پدربزرگم برخاست و به سمت کودکی رفت که مدام از دوچرخه اش نقش بر زمین میشد. آرام دسته دوچرخه در دست گرفته و هدایت کنان کودک را تاب میداد. دقایقی گذشت که کودک از دوچرخه پایین آمد و از پدربزرگم خواست که او سوار شود. پدربزرگم با لبخندی _که چروکهای صورتش را بیشتر نمایان میساخت_ به نفی درخواست او پرداخت اما کودک مصرانه بازهم درخواست کرد. پدربزرگ نگاهی به من انداخت. گویا تنها منتظر تایید من بود تا دوباره کودک شود. با لبخندی که مهمان چهره ام کردم، پدربزرگم سوار دوچرخه شد.
همه با تعجب توام با شادی و لبخند به پدربزرگم و کودک دوانِ خندان پشت سرش نگاه میانداختند. صدای خنده کودک چونان سمفونی ای زیبا بود که فضا را آذین بسته بود. پدربزرگم تاب میخورد و کودک به دنبالش و خنده و شادی به دنبالشان. من نیز با چشمانی شاد نظاره گر شادیشان بودم.”
نتیجه : “در نگاه همه میخواندم که با خنده هایی غیر قابل کنترل مدام پدربزگم را توبیخ میکردند و دائما از قباحت رفتارش به او گوشزد میکردند. آری او خلاف عرف و کلیشه عمل کرد اما از نظرمن عرف و کلیشه ای که مقصدی به عشق نمی یابند، ارزشی ندارند و در جامعه جایی نباید داشته باشند. پدربزرگم با تمام چین و چروکها و محاسن سپیدش، کودک شد. و در اطرافش کسانی بودند که عشق و شادی را نمیدیدند و تنهاکودک پیری در چشمانشان نقش بسته بود که با چین های کنار چشمش، کودکانه خنده سر میداد. کسانی که مدام با خود زمزمه میکرند: پیرمرد (فیلش یاد هندوستان کرده.)
انشا درباره فیلش یاد هندوستان کرد نگارش دوازدهم
مقدمه : این ضرب المثل مواقعی کاربرد دارد که انسان دلتنگ چیزی یا شخصی شود و یا دلش برای گذشته اش تنگ شود هرچند که تلخ باشد و تورا ازار داده باشد و هرچند که خاطراتش خوب نبوده باشند.
بدنه : پسر نوجوانی بود که با اصرار های مکرر به خانواده اش و با وجود مخالفت های خانوداه اش موتوری خرید و ذوق و عشق او ب موتور اورا از خواب باز میداشت. روزی او با دوستش با موتور به خیابان ها رفتند و چرخیدند و خیلی خوشحال بود و فکر میکرد که دنیا را دارد و سوار دنیا شده.در هپروت بود و متوجه ماشینی که به سمتش میاید نشد و تصادف کرد و به شدت زخمی شد . دست و پاهایش شکست و سرش نیز. دوستش هم همینطور.سالها گذشت و او به طور کامل بهبود نیافت و بر خلاف تصور بقیه دوباره به سمت موتور رفت با اینکه یک پایش هنوز لنگ میزد و خوب نشده بود و انجا بود که اطرافیانش به او گفتند باز فیلش یاد هندوستان کرده .
نتیجه : گاهی لازم است که فیل ادم یاد هندوستان کند اما گاهی وقتا فقط به ضرر خودمان است و موجب اذیت شدن خودمان میشود. دلتنگی همیشه خوب نیس گاهی جان میگیرد و این مثال همان است اما از لحاظ جسمی…..!
انشا صفحه ۲۷ کتاب نگارش پایه کلاس دوازدهم گسترش مثل نویسی ضرب المثل از دل برود هر آن که از دیده برفت
از دل برود هر آنکه از دیده برفت نگارش دوازدهم
انشا در مورد از دل برود هر آن که از دیده برفت
انشا از دل برفت هر آن که از دیده برفت مقدمه و نتیجه
مقدمه : “دستان چروکیده اش را رها کرد و رفت. دستان پدری را که سالیان سال با خونِ دل زحمتش را کشید و او را از جوانه ای به درختی تنومند تبدیل کرد. حال با بی مهری تمام او را راهی آسایشگاه کرد و خود رفت.”
بدنه : “دیگر بغض همراه همیشگی پدر شده بود. دلش میان در میان آن همه تنهایی و در بین آن چاردیواری میگرفت. چشمش به در خشک شده بود تا شاید پسرش بیاید و احوالی از او بپرسد. روز به روز ضعیفتر میشد و کمرش خمیده تر میشد و قلبش از آن همه سنگدلی بدرد آمده بود.
از آن همه قصاوت و بی مهری پسرش، هرروز چشمانش تر میشد. پسر اما او را فراموش کرده بود چنانکه از ابتدا او پدری نداشته است و ذره ای علاقه به پدر در قلبش وجود نداشت و تنها پدر نقش باری بر دوشش داشت که آن را بر زمین نهاد و به خیالش خود را آسوده کرد.
هرصبح پدر بر روی نیمکت درون محوطه مینشست و تا شامگاه وقتش را در انتظار پسر بی محبتش سپری میکرد. کورسوی امیدی در دلش روشن بود که او بازمیگردد غافل از آنکه پسر غرق در خوشی و احوالات خویش، پدر و یاد پدر را به دست بادها سپرده بود و گویی دیگر در قلب و جان او هیچ جایی نداشت.”
نتیجه : انسانهای بی محبت، فراموشکارند و با محو شدن انسانها از میدان دیدشان، از دلشان نیز محو خواهند شد. گویی که از آغاز با یکدیگر غریبه بوده اند. تنها تا وقتی در دل این افراد میتوان جای داشت، که در چشمانشان حضور داشته باشی و اگر به هر دلیلی بروی و یا دیگر در دید او نباشی، بدان که از دل و خاطرش نیز پاک شده ای.
انشا با موضوع از دل برو هر آنکه از دیده برفت نگارش دوازدهم
مقدمه : “فک میکردم با رفتنش، نفس کشیدن برایم تمنا شود، زندگی برایم بی رنگ شود و امید را در تک تک لحظاتم گم کنم. فک میکردم جسمم زنده بماند شاید، اما روحم قطعا نه و به مرده ای متحرک تبدیل خواهم شد. او رفت. با شنیدن تمام تفاسیرم از نبودنش، یک روز بیدار شد و برای همیشه رفت و پشت سرش را هم نگاه نیانداخت.”
بدنه : با رفتنش شکستم، اما بازهم برخاستم. زخم خوردم، اما بهبود یافتم. تاریکی دفتر دلم را سیاه کرد، اما با تابش خورشید، روشنایی مهمانش شد. مُردم، اما نیرویی عیسی وار مرا زنده کرد و حیاتی را که در حال سقوط بود، به پرواز درآورد.
حال که مدتها گذشته و زمان زیادیست که او را ندیده ام، قلبی را که هردَم برایش در تپش بود دیگر در سینه احساس نمیکنم. گویی پس از او، قلب دیگری در سینه ام متولد شده که جایی برای او و محبت به او ندارد. گویا جسم و جانم همگی او را به ذهن باد سپره اند تا یاد او را با خود به دوردست ها ببرد.
زندگی ای را که پس از او راکد میپنداشتم، حال چونان آبی زلال و روان در جریان است. قلبی را که پس از او تکه ای سنگ تصور میکردم، حال چونان آغوش مادری مهربان برای همه است و عشق تا لبالب آنرا احاطه کرده است. صحنه ای که از وجود او تهی شد و چشمانی که دیگر وجود او را لمس نمیکرد، به قلب و جانم سرایت کرده و او را از زندگی ام، پاک کرده است. ذهنی که روزی به سوی کسی جز او کشیده نمیشد، حال به هرسویی که او نیست جولان میدهد.”
نتیجه : قلبی که چونان ذهن آدمی فراموشکار است، تنها تا وقتی که در میدان دید و زندگی کسی باشی در آن جای داری. با رفتن، جای خالی خود را، با تهی پر میکنیم و نهایتا از دل پر خواهد کشید، هر آنکه از دید آدمی رفته است.
شعر گردانی صفحه ۴۱ کتاب نگارش دوازدهم انشا برداشت از شعر فخرالدین عراقی عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته سودا نهاد گسترش تفسیر پیام درباره درمورد شعر
برداشت شعر نگارش دوازدهم
شعر گردانی صفحه ۴۱ نگارش دوازدهم
انشا شعر عشق شوری در نهاد ما نهاد
مقدمه : نمیدانم من یعقوب گونه ام یا جانان یوسف تبار است، که بویش را از فرسخ ها استشمام میکنم. نمیدانم اما هرچه که هست از جانب اوست و من نیز با آن خوش هستم و شاید این همان جنونی است که مجنون را دچار کرده بود.”
بدنه : تپش شدید قلبم، لرزش محسوس دستانم، گلگونی گونه هایم همه و همه در جانب او، ترس رسوایی را در جانم ریخت. او بی مهابا و آزادانه خنده سر میداد و سخن میگفت و حتی آنی هم فکر نمیکرد که دارد جان از تنم می‌ستاند. دیگر نتوانستم دوام بیاورم و دوان دوان بسوی اتاقم پناه بردم و به تمام سوالات مادرم از پشت در تنها گفتم خسته ام و سر در بالش فرو بردم.
میخواستم آن صنم را از یاد ببرم یا حداقل میخواستم از سِحر دلم با کسی سخنی بگویم و خو را خالی کنم، اما میدانستم که دیوانگی محض است چون اگر به تمسخر هم نگیرند مرا مجنون و کم عقل میپندارند. البته حق هم دارند این همه تفاضل سنی هم کم نیست. اما چرا به چشم من نمی آمد؟ و این دقیقا همان چیزی بود که مرا نمیدید و بچه مینگاشت.
روز به روز لرزش دستهایم بیشتر میشد، تمرکزم کمتر میشد، دیگر تپش قلبم مختص به لحظه ای نبود، تنگی نفس مهمان دائمی ام شده بود. مادرم با نگرانی مرا از این مطب روانه آن مطب میکرد اما ای کاش میتوانستم کمی از دردم را به او بگویم.
مدتی گذشت. به تمام آن حالات وخیمم افسردگی هم افزوده شد. او وقتی از حالم باخبر شد، به خانه‌مان آمد تا به رسم آشنایی‌اش، رفع تکلیف کند. تغییر حالت آن روزم، مادرم را هم مشکوک کرده بود. وقتی در مقابلش نشستم، احساس کردم بهتر از این نمیتوانم باشم. او با لبخندی حالم را پرسید و من که در حال اوج گرفتن به سوی ابر ها بودم به گفتن “خوبم” بسنده کردم. میخواستم نوای دلربای جانان طنین بخشِ فضا شود. گفت:” خبری برایت دارم که در اثنای تمام احوال بدت، خوشحالت میکند.” و من که رویا بافی هایم در آن لحظه را تبسمی بر لبانم کرده و به او زل میزدم، ناگه احساس کردم با گفتن حرفش به سوی من حمله‌ور شده و قصد خفه کردنم را دارد که ای کاش موفق میشد _”تقریبا دوهفته دیگر تا مراسم ازدواجم مانده است. خیلی بی سرو صدا پیش رفتیم چرا که دلبرم اینگونه طلب کرده بود. او را ندیده ای. او فرشته ای است که از آسمان برای من به زمین قدم نهاده.” در انتهای حرفهایش تنها کمی سیاهی میدیدم که آن هم پرید.”
نتیجه : حال که مدتهاست روحم به آسمان عروج کرده است، اما نمیدانم چرا پیکرم قصد رخت بربستن از زمین را ندارد. جنونم آخر دست مرا پیش مادرم رو کرد و او نیز به درخواست طبیب، مرا به دارالمجانین مصادره کرد. تنها چیزی که تا اینجای زندگی عایدم شده این است که عشق زیباترین حس زندگانی است حتی اگر به وصلت پایان نپذیرد و کوهی از اندوه بر دوشت نهد، ارزش تجربه کردن را دارد.” 👤ف.میم
شعر گردانی عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما را در کف سودا نهاد
در بیت اول : منظور از شور همان آشوب و بی قراری و غوغا است. یعنی عشق در وجود ما غوغا به پا میکند و رو و جان ما را در بوته ی عشق قرار داد.
در بیت دوم : یعنی عشق باعث شد که ما به سخن گفتن علاقه نشان دهیم و همین عشق ما را به تلاش به سوی کمال تشویق کرد.
در بیت سوم : یعنی عشق در همه لحاظ خود را نشان می دهد و ارام ارام و کم کم در تمام موجودات تجلی میکند.
مفهوم : در زندگی باید عاشق بود تا معنای زندگی را فهمید. عشق باعث میشود که سخنان گهربار و پرمعنی بگوییم و همین عشق است که ما را به سوی هدف و معشوق تشویق میکند. عشق در همه جا هست و در تمام موجودات جهان از انسان گرفته تا حیوانات وجود دارد. عشق نماد زیبایی و تجلی است. عشق زیباست و عاشق بدنبال معشوقش.
انشا صفحه ۲۷ کتاب نگارش دوازدهم گسترش ضرب المثل درباره درمورد به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی مثل نویسی
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
گسترش ضرب المثل به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
مقدمه : با من حرف از عشق نزنید. بامن از بودن ها و رسیدن ها حرف نزنید. بامن از لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد نگویید. آخر مگر کدام لیلی بر سر خاک مجنونش جان میدهد؟ کدام فرهاد بیستون را برای لیلی اش جابه جا میکند؟
بدنه : تمام کسانی که از عشق می نالند روزی بی تاب عشق بودند. تمام بی احساس ها لبریز از احساس و تمام سنگدل ها دل رحم ترین بودند. با من از عشق نگویید. بامنی که پیش از آنکه تو معنای عشق را بدانی عاشق شدم از عشق مگو. با من از سیاهی موهایش و دلربایی چشمانش و زیبایی لبخندش و صدای خنده هایش نگو. نگو چرا که من دیگر دلم برایش تنگ نمی شود. دیگر نگاهم به نگاهش قفل نمی شود و چشمانم بارانی نمی شود. مدت هاست چشمانم بارانی نمی شود چرا که ابری توان شکستن بغض گلویم را ندارد.
چه کسی گفته عاشقی یعنی آغوش یار و بوسه های پر مهر و قدم زدن در خیابان و بوی نم باران و خش خش برگ های پاییزی؟ عاشقی یعنی کنج اتاق و گریه ها و التماس هایت به خدا… عاشق نیستی اگر این جمله را بارها و بارها به خدا نگفته باشی که : ده میلیارد انسان برای تو فقط یکی برای من! عاشقی یعنی دویدن و زمین خوردن وبرخواستن و نهایتا نرسیدن!
نتیجه : با تمام تجارب تلخی که با تو داشتم اگر الان از من بپرسند که حاضری به گذشته باز گردی؟ پاسخ مثبت میدهم به گذشته بر میگردم و باز گرمای نگاهت را بر لبانم هنگامی که با ذوق اتفاقات رنگارنگ را تعریف میکردم حس میکنم. اما افسوس که دفتر عشق و عاشقی من و تو به پایان رسیده اما حکایت عاشقی هم چنان باقی است. در این میان فقط من و تو تمام شده ایم.
انشایی برای به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
مقدمه : در زندگی هرشخص روزهایی هست که شاید هرگز تکرار نمی شوند. اولین روز مدرسه، اولین روز ملاقات با یک دوست، و روزی که از دانشگاه فارغ التحصیل می شویم.
بدنه : وارد رستوران شدم. جشن فارغ التحصیلی را به خواست یکی از بچه ها در این رستوران شیک و مجلل برپا کردیم. چشم چرخاندم و با دیدن دوستان و اساتید به سمت شان حرکت کردم. کمی خوش و بش کردیم. به اطراف نگاه کردم. همه لبخند بر لب داشتند، می گفتند و می خندیدند و هرچه پیش می آمد را می خوردند. اما من اندوهی بزرگ در سینه داشتم. برای خودم هم عجیب بود! پس از هفت سال درس خواندن حالا پزشک شده ایم ولی من ناراحتم. ناراحت از اینکه باید رخت و لباس را جمع کنم و به شهرستان برگردم. ناراحت از اینکه هر یک از دوستانم به سوی دیار خویش می روند و شاید من هرگز آنها را نبینم. در این هفت سال اینها خانواده ام بودند. اما حالا قرار است راهی ناکجا آباد شویم. دیگر نه از غیبت کردن ها و امتحان دادن ها و تقلب کردن ها خبری هست و نه از تشریح و سرزنش های اساتید.
یکی از استادانم که مرا در فکر دید به سمتم آمد کنارم نشست و گفت: این حالت طبیعی است برای همه این دلتنگی ها پیش می آید. الان نبین که همه شاد هستند مطمئن باش دلتنگی سراغ همه میرود و وقتی دلتنگی ،خاطره ها پیش از همه به سراغت می آیند. اما زندگی که به پایان نرسیده است. هرروز روزی جدید و هرچیز جدید درسی جدید و هر درس جدید به دنبال خود استادی جدید را به ارمغان می آورد.
نتیجه : هرچیزی در زندگی روزی شروع می شود و روزی به سرانجام می رسد. ما هم روزی تمام می شویم و رهسپار نیستی می گردیم. چیزی که حائز اهمیت است این است که دنیا همچنان دنیاست و زندگی همچنان زندگی است. صدها دفتر به پایان می رسند و این حکایت است که تا دنیا هست باقی است. بله! به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است.

انشا صفحه ۹۳ کتاب نگارش دوازدهم ضرب المثل عاقل نکند تکیه به دیوار شکسته گسترش مثل نویسی متن با رعایت ساختمان بند

گسترش ضرب المثل عاقل نکند تکیه به دیوار

مثل نویسی عاقل نکند تکیه به دیوار شکسته یعنی چه

مقدمه : انسان با ویژگی داشتن عقل و اراه از سایر موجودات متمایز می شود اما گاهی انسان ها از ویژگی داشتن عقل به خوبی استفاده نمی کنند.

بدنه : هرانسانی در طول مسیر زندگی خود با موانع بسیار زیادی مواجه می شود که باید با درایت و عقل خود این موانع را کنار بزند و از آسیب های مسیر به تکیه گاه هایی که برایش سودمند هستند ، پناه ببرد. اما گاهی انسان از لغزش های مسیر هراسان شده و تصمیمی اشتباه اتخاذ نموده و پا در مسیری غلط گذاشتهو نه تنها به تکیه گاه های امن مراجعه نمیکند بلکه به سمت کسانی یا چیزهایی می رود، که نه تنها به او یاری نمی رسانند بلکه او را در چاه هایی عمیق تر از چاله ای که در آن است می اندازنند. برای مثال تکیه بر پول ، ثروت ، دوستان نا سالم و…. عاقبتی جز سردرگمی ندارد. در واقعا تکیه کردن بر این چیزها مانند تکیه کردن بر دیوار شکسته می ماند که شاید گاهی سودمند باشد اما در اکثر مواقع دیوار روی سر انسان آوار شده و به او بسیار آسیب می رسانند. حتی اگر آسیب نرسانند بازهم تکیه گاه مناسبی نیستند.

نتیجه : در زندگی تنها تکیه گاه مناسب برای انسان خداوند متعال است که تکیه کردن بر او هرگز موجب آسیب رسیدن به انسان نخواهد شد.

مثل نویسی عاقل نکند تکیه به دیوار شکسته

مقدمه : منظور این است که انسان عاقل باید هر کار و‌عملی را براساس تعقل و تفکر انجام دهد و هیچگاه بدون فکر و اندیشه عمل نکند و به اصطلاح بی گدار به آب نزند.

بند اول : همانطور که میدانیم در میان تمام موجودات تالم هستی تنها انسان است که دارای قدرت تفکر و تعقل می باشد بدین سبب است که انسان نسبت به سایر موجودات جهان دارای برتری می باشد. حال که مه انسان ها دارای چنین مزیتی هستیم باید از آن استفاده کنیم و این نعمت خداوندی را درست به کار ببریم و در راه درست قدم برداریم.

بند دوم : برخی انسان ها از قدرت تفکر خود به شکل های ناصحیح استفاده میکنند در راه هایی که به تباهی ختم میشود قدم میگذارند و همراهان خود را از بین افرادی انتخاب میکنند که گاهی سلامت اخلاقی ندارند و به آنان تکیه میکنند و این درصورتی است که نمیدانند برباد تکیه کرده اند.

نتیجه گیری : در پایان نتیجه میگیریم که انسان عاقل و با شعور در تمام کارهایش بر اساس عقل و شعور و تجربه تصمیم میگیرد و بدون فکر و تامل هیچ کاری انجام نمیدهد به اصطلاح به دیوارشکسته تکیه نمیزند

عاقل نکند تکیه به دیوار شکسته را گسترش دهید

مقدمه : دیواری که شکسته باشد تکیه دادن به آن یعنی دیوانگی محض چرا چون تکیه کردن به دیواری که شکسته موجب می شود که خود فرد هم مثل آن دیوار فرو بریزد.

بند بدنه : انسان باید همیشه عقل خود را به کار بگیرد و همان طور که می گویند چون عقل نباشد جان انسان در عذاب است .نیز مصداق و واقعیت همین ضرب المثل است انسانی که عقل خود را به کار می گیرد و از عقل خود پیروی می کند همیشه کاری را انجام می دهند که این باعث همیشه عقلانی ترین کار را سعی می کند انجام دهد.

تکیه بر دیوار شکسته مثل اینکه شما بخواهید به یک فردی که معتاد است اعتماد کندد و با او مثلا در یک کار شریک شوید چون شخص مریض روانی مثل دیوار شکسته ایی است کا هر لحظه امکان ریختن آن وجود دارد.فرد مریض روانی به دلیل مریضی که دارد و نمی تواند بر نفس خویش غلبه کند همیشه به دنبال دیوانگی و … می رود.

اگر شما به چنین دیواری تکیه کنید حتما که شما ضرر خواهید کرد چرا چون آن فرد مریض پس از مدتی کارها و واکنش های بدتری را از خود نشان می دهد .

نتیجه گیری : در نتیجه این ضرب المثل این شما هستید که ضرر و زیانی را به دنبال دارید.فردا یک زمانی کا دوباره بخواهید با کسی شریک کاری شوید ابتدا سابقیه کاری شما را در می آورند و از افرادی مشورت می گیرند بعد به صورت عدم پذیرش شراکت یا پذیرش آن گفتگو می کنند. پس در نتیجه عاقلانه تر این کار عاقلانه ایی نکرده بلکه ضرر کرده است

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

انشا صفحه ۹۳ کتاب نگارش دوازدهم ضرب المثل عالم شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل گسترش مثل نویسی متن با رعایت ساختمان بند

گسترش ضرب المثل عالم شدن چه آسان

مثل نویسی ضرب المثل عالم شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل

مقدمه : خداوند که انسان را خلق نمود تفاوت هایی بین وی و سایر موجودات قرار داد که یکی از این ویژگی توانایی آموختن است.

بدنه : انسان که به سن ۷ سالگی می رسد کم کم شروع به آموختن علم می کند و این علم آموزی از کلمه الف شروع شده و تا بی نهایت ادامه می یابد. هیچ محدودیتی برای کسب دانش و عالم شدن وجود ندارد. اما آیا این موضوع برای انسانیت هم صدق می کند؟ مدرسه ای وجود دارد که در آن انسانیت بیاموزند؟ و یا مدرسه ای که تمام معلم هایش معیارشان برای نمره دادن مثلا صداقت ، وفاداری، درست کاری، خوش عهدی و… باشد؟

شاید یکی از دلایلی که در ضرب المثل بیان می شود که ادم شدن از عالم شدن سخت تر است همین باشد. هیچکس به ما انسان بودن را نیاموخت. معیار و ملاک هیچ معلمی انسان بودن نبود. معیار طراح سوالات امتحان ، طراح سوالات کنکور و یا کسی که هنگام استخدام شدن در یک شرکت کار گزینش را انجام میدهد ، انسانیت نبود و به همین علت انسان شدن خیلی سخت تر از عالم شدن است.

نتیجه : شاید اگر مکانی بود که درس انسانیت میداد و انسان پرورش میداد تمام هدفش علم اموختن نبود اکنون انسان های کرۀ زمین انقدر عالم نا آدم نبودند زمین مان در تب بی رحمی ها نمی سوخت

عالم شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل

مقدمه : هنگامی که نوزادی به دنیا می آید در یک گوشش اذان و در گوش دیگرش اقامه میگویند و این موضوع در ایران اسلامی برای تمام نوزادان شبیه هم است . هنگامی که این نوزاد بزرگتر می شود و به سن مدرسه می رسد او را راهی مدرسه می کنند و با حرف الف شرو ع به آموختن می کند .

بدنه : شروع درس برای همه یکسان است ولی پا یان آن متفاوت است ممکن است برای یک نفر این راه کوتاه و برای یک نفر دیگر طولانی باشد و تا دست یابی به مدارج بالای علمی ادامه پیدا کند .ولی آیا کسی که به بالاترین مدارج علمی رسید ه است دارای تمام کمالات هم هست ؟

ممکن است در جامعه کسانی باشند که از لحاظ سواد در حد بسیار بالایی نباشند ولی از لحاظ انسانیت و شعور خیلی بالاتر از دیگران باشند . ما در زندگی روز مره خود با افراد زیادی از این نوع برخورد می کنیم و برعکس ممکن است کسانی هم باشند که از لحاظ سواد عالم به تمام معنی باشند ولی از لحاظ درک وشعور انسانی پایین باشند.

برای عالم شدن باید کتابهای زیادی مطالعه شود ولی برای آدم شدن هم لازم است که کتابهای زیادی مطالعه شود ؟ البته که خیر برای آدم شدن باید قلب را پرورش داد ، باید روح را پرورش داد، باید از آرامش و آ سایش خود گذشت ، باید دیگرا ن را به خود ترجیح داد و برای هم نوع خود دل سوزاند و در همه حال یار و غمخوار دیگران بودن .

همه آدمها میتوانند عالم شوند وکتاب بخوانند و درس بخوانند در بین این افراد کسانی هم هستند که با وجود کسب مهارتهای علمی به مقام انسانیت هم رسیده اند مانندپزشکی که برای خدمت به همنوع خود دورترین و محرومترین منطقه را انتخاب میکند . و یا معلمی که برای آموزش کودکان به دورترین و محرومترین مناطق میرود زیرا عشق را در وجود خود به بهترین نحوپرورش داده است عشق به کودکان وآ موزش آنان

در جامعه کسانی هستند که عالم هستند ولی آدم نیستند مانند دانشمندانی که به فکر ساخت سلاحهای مخرب و ویرانگر هستند که از آن برای نابودی انسانها و انسانیت استفاده می کنند پس اینان عالم هستند ولی انسان نیستند .

دانشمندانی هم هستند که از سواد و معلومات خود برای خدمت به هم نوع خود استفاده می کنند مانند دانشمندانی که انواع واکسن ها را اختراع کردند .

به هر حال آدم شدن یا عالم شدن هیچ تناقضی با هم ندارد و ربطی به زبان ونژاد و جنسیت ندارد هر کسی میتواند عالم آدم باشد و یا فقط یک آدم باشد و میتواند فقط عالم باشد اگر کسی بتواند واققا انسانیت را با علم توام کند خوشا به احوال او هم خیر این دنیا و هم عاقبت به خیری را در آخرت برای خود خریداری کرده است .

نتیجه گیری : پس بیایید قبل از عالم بودن انسان باشیم و در این راه علم بیاموزیم و هر دو را در کنار هم پرورش دهیم.

نگارش یازدهم درس سوم شخصیت پردازی

موضوع: شخصی در همین نزدیکی

اولین باری که با او ملاقات کردم هوا سرد بود،متفاوت و البته دوست داشتنی بودنش در نگاه اول حس سردی هوا را در وجودم به فراموشی سپرد. راه رفتن و نگاه های عمیق ونافذش کمی متفاوت تر از سایرین بود.

اگر بخواهم بعد از یک سال وچند ماه وصفش کنم باید سنگ تمام بگذارم. راه رفتنی پر تکبر البته غرور وتکبری زنانه و جایز.چشمانی روشن به روشنایی ستارەای که درآسمان بیرحمانه توجه را از دیگر حضار می گیرد و همەی آن توجه را برای خود می خواهد. صدای پاشنەی کفشهایش برای من جذابترین صدایی است که در محیط مدرسه وکلاس به گوش می رسد و همان تق تق های پی در پِیش هنگام راه رفتن هر شنونده ای را درگیر خود می کند و بسوی خود فرامی خواند گویی که زمین فقط و فقط متعلق به اوست.

زیباترین صفت در درونش مهر بی پایان و وصف ناپذیرش است که با هر عمل آن را به همراه دارد و خیلی بی ریا و صادقانه آن را تقدیم می کند به تمام کسانی که تشنه محبت او هستند.

دارای غرور و نگاه های انسان دوستانە،نگاه هایی که با آن چشمان بزرگ دریا مانند و آهویش برازندگی آسمانیش را به رخ زمینیان می کشد به گونه ای، مرا برای نگاه کردن چند ساعته به چشمانش دعوت می کند تا عمق انسانیت و درونیات عاشقانه اش را بهتر درک کنم و بازنده تر از قبل شوم.

زیبایی و جذبه ای فوق العاده زیادی دارد پوستی روشن، با آنکه هیچ گاه لمسش نکردم اما می دانم که بسیار نرم و لطیف است. موهای که در نهایت سادگی ریشه های نورافشان طلای رنگ و قهوه ای که همخوانی خاصی با آن چشمان رنگ عسلی و سبزِ زیبایش دارد و رخ ماه مانندش را نورانی تر جلوه می دهد،حس می کنم جوانتر از آن است که نشان می دهد، البته در رفتارهایش بەوضوح دیده می شود که ترکیب سنی متفاوتی در هستی اش پنهان شده، گاهی خنده های شیرینی را با آن دندانهای ظریف و لبان صورتی رنگش به نمایش می گذارد که آن خنده ها همان خنده های از عمق وجود هستند که آکنده به بوی محبت و مهربانی وعشق است و گاهی هم مانند اشخاص با تجربه و کاردان نقش دریای پر تلاطم با امواج دانش را بازی می کند. وجودی دارد پر از هیجانات مثبت و خلق و خویی که می تواند زندگی هر سرگشته ای را به شیرینی گرفتن دستانش تبدیل کند.

پاهایی کشیده و توپُرش و آن شانه های ظریف و کم فاصله با بالا تنه ای نسبتا پهن که آن را با مقنعه می پوشاند نشان از حس زنانگی و تازگی اوست که هر ناظری را برای طی کردن این زیبایی ها و برجستگی ها راهنمایی می کند بە راستی که ظاهری ستودنی دارد.

او علاقه زیادی به دانش آموزان دارد هوش اجتماعی دارد که باعث می شود عاشق رابطه برقرار کردن با شخصیت های جدید زندگی اش شود و این علاقه در ابتدای سال تحصیلی در قلب تک تک دانش آموزان موثر واقع شده.

دلت را به صافی آسمانی می بینم کە ابرهای سفید رنگ میان آن پدیدار می شود، ابرهای کە نمادی از شادی و هنجارهای زندگیت هستند. قدم هایت را مانند گامهای بهاری می دانم که منتظر وداع با زمستان است تا با آمدن عاشقانهایش به زمین جان ببخشد و لباس سبزش را به تمام طبیعت تقدیم کند. توهمان بهار تازه از راه رسیده و شاد هستی.

ای بانوی زیبایی ها تو خورشید منی، خورشید روشنای من صنوبر زیبای باغ عشق یا بهتر است بگویم درخت صنوبر زیبا با برگ های پهن و قدی چنارمانند و تنومند، زیبایی خاصی به این باغ و طبیعت می بخشی و انسانها با شخصیتهای متفاوتی که در اطرافت با تو در تعامل هستند را امیدوار و بلند پرواز میکنی. تو، تنها نقش و نگار من و دانش آموزان کلاس هستی که در بوم زندگیمان پاک نشدنی و ماندگار است.

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

اولین و بزرگ ترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

------------------------------------------------------------------------
انشای آماده با موضوعات مختلف.
---------------------------------------------------------------------------
سایت جواب انشا و نگارش,منبع دانلود انشاء,مرجع تحقیق و جواب انشاء,انشا پایه دهم,انشا جدید,دانلود مقاله جدید,سایت انشای نهم,انشاء هشتم,انشا مرجع انشاء دبیرستان,انشا برای راهنمایی,موضوع انشاءموضوع انشاء,زنگ انشاء,انشاء,انشا,دفتر انشا,نمونه انشاء,نمونه انشاء،آماده زنگ انشاء،انشای آماده،موضوع انشاء،نمونه انشاء.
---------------------------------------------------------------------------
توجه : تعدادی از مطالب سایت از دیگر سایت هایی مانند سایت انشاباز و سایت نمونه انشا با موضوعات مختلف و... جمع اوری شده است.

دنبال کردن این سایت
جستجو در داخل سایت
| | تبلیغات ویژه سایت | |
| | طبقه بندی موضوعی | |
رپورتاژ اگهی ۲۲ انشا عمومی ۲۹۱ انشا پایه چهارم ۶ انشا پایه پنجم ۳۰ انشا پایه ششم ۲۴ انشا پایه هفتم ۱۳۸ انشا پایه هشتم ۲۱۰ انشا پایه نهم ۲۱۸ انشا پایه دهم ۱۸۰ انشا پایه یازدهم ۱۰۵ انشا پایه دوازدهم ۱۱۱ انشا درخواستی از کاربران ۱۰ جواب سوالات و فعالیت های دروس پایه اول ۶ جواب سوالات و فعالیت های دروس پایه دوم ۹ جواب سوالات و فعالیت های دروس پایه سوم ۱۳ جواب سوالات و فعالیت های دروس پایه چهارم ۱۲ جواب سوالات و فعالیت های دروس پایه ششم ۹۴ جواب سوالات و فعالیت های دروس پایه هفتم ۱۸ جواب سوالات و فعالیت های دروس پایه هشتم ۲۰ جواب سوالات و فعالیت های دروس پایه نهم ۵۰ جواب سوالات و فعالیت های دروس پایه دهم ۱۷ سوالات امتحانی درس نگارش برای تمامی پایه های تحصیلی ۳ عربی پایه دهم ۰
تمامی حقوق برای اولین و بزرگ ترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی محفوظ است .