انشا پایه یازدهم :: اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

سایت خرید انشا،منبع دانلود انشاء،جواب (نگارش و انشا)،مرجع تحقیق و انشاء،انشاءجدید،زنگ جواب انشاء،دفتر انشاء،انشای آماده،موضوع انشاء،نمونه انشاء،انشاء رایگان

۴۱ مطلب با موضوع «انشا پایه یازدهم» ثبت شده است .
نگارش یازدهم درس دوم در موضوع: زمین
زمین را دوست دارم بخاطر سرسبزی اش،زمین را دوست دارم بخاطر سخاوتمندی اش،زمین رادوست دارم بخاطر گرمای وجودش،زمین را دوست دارم...
آری زمین را دوست دارم چون زندگی ما انسانها به بند دلش گره خورده است.
زمین را می توانیم به یک کشتی معلق روی آب وصف کنیم که با یک تلنگرمی تواند مارابه اعماق اقیانوس ها راهی کند.
اما این نظر انسانهای سنگدل است که جواب خوبی را با بدی می دهند.
سرفرزندش را قطع می کنیم برای نشستنمان،از چوبش استفاده می کنیم برای نوشتنمان،از برگش استفاده می کنیم برای گوسفندانمان واز چمنش استفاده می کنیم برای بازی و تفریحمان.
می بینید چه بلایی برسرخانواده زمین می آوریم؟
می بینید خودمان باعث نابودی زمین می شویم؟
می بینیدوقتی یکی به فرزندتان ناسزا می گوید با چه ادب و اخلاق بدی تلافی می کنید؟
ولی زمین که اینطور نیست...
زمین جنسش از عاطفه و سخاوت و احساس های ناب است.
با اینکه تخریبش را می بیند ولی زندگی انسانها را از تخریب شدن نجات میدهد...
ووقتی مهمانش میشوی بهتراز دفعه ی قبل به استقبالت می آید و سعی میکند میزبان خوبی باشد.
امیدوارم روزی بیاید که همه ی ما انسانها فقط به فکر منفعت خودمان نباشیم و کمی هم به جزییات توجه کنیم و اینقدر نسبت به اطرافمان بی تفاوت نباشیم.
وقتی تاریکی چشمها به سوی روشنایی می روند که فرصت ها ازدست رفته اند و زمین به خاکستر سیاه تبدیل شده است.
نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.
نگارش یازدهم - درس دوم در موضوع: زندگی
(زندگی موسیقی گنجشک هاست . زندگی باغ تماشای خداست)
زندگی به آدم ها خیلی چیز ها را می آموزد،زندگی یکنواخت و یکسان درس دادن را دوست ندارد . زندگی معلم بزرگی است ،زندگی می آموزد شتاب نکن ،زندگی می آموزد برای رسیدن به هدف باید چاله های خالی را پر کرد ،زندگی به من یاد داده برای داشتن ارامش و آسایش امروز را با خدا قدم بردارم و فردا را به او بسپارم زندگی زیباست .همچنین زندگی به من می آموزد ظاهر افراد ملاک خوبی برای.سنجش وقضاوت نیست .
من همیشه خوشحالم میدانید چرا ؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظار ندارم ،زیرا انتظارات صدمه زننده هستن ،زندگی کوتاه است پس به زندگی عشق بورز و با زندگی ات زندگی کن ،خوشحال باش و لبخند بزن و فقط برای خودت زندگی کن و....
قبل از اینکه صحبت کنی، گوش کن، قبل از اینکه حرف، بزنی فکر کن و قبل از اینکه دعا کنی،ببخش.
زندگی این است ،زندگی کن و لذت ببر.
مرا داستانی از زند گی به یاد است :به کوچه رسیدم که پیرمردی از آن خارج میشد به من گفت نرو که بن بسته!گوش نکردم و رفتم و زمانی که برگشتم و رسیدم به سر کوچه پیر شده بودم.
درس زندگی گاهی سخت که درکش غیر ممکن و فهمش مشکل است. و خلاصه چقدر دیر میفهمیم که زندگی همین روزهای است که منتظر گذشتنش هستیم.
نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.
نگارش یازدهم درس سوم توصیف شخصیت در موضوع: رزمی کار
انگار در دنیای دیگری است، آمال و آرزوهایش آرمانی اند و با آرزو های معمولی ما تفاوت دارد. اهدافش آرمانی اند، اما چنان تلاشی دارد که گویی آرمان های ما اهداف کوتاه مدتش هستند.
آرمان هایش ایرانی هستند مانند ظاهرش؛
چشمانی گیرا به رنگ شب با نگاهی پر نفوذ، پوستی سفید و شفاف به سان برف، پیشانیش هم مانند بختش بلند،
یک بانوی شرقی تمام عیار.
او همیشه به ظاهر خود اهمیت می دهد، رسمی، شیک، اسلامی. می گفت : 'ظاهر یک بانوی ایرانی باید گویای اصالتش باشد.
مذهب را می شناسد، به گونه ای که انگار برداشتی متفاوت از دیگران از دین دارد.خدا و پیامبرش را می شناسد.ارادت خاصی برای مولایش علی(ع) قائل است، گویی در رزم پیر و مرادش علی(ع) است.
می گوید : " ما رزمی کار ها باید مانند علی(ع) جوانمرد باشیم، باید خلق و خویی پهلوانی داشته باشیم."
در کتاب ' سلام بر ابراهیم ' خواندم " اگر ورزش برای خدا باشد می شود عبادت، اما اگر به هر نیت دیگری باشد ضرر می کنید. ' گویی این جمله در شخصیت ورزشکاری اش جایگاه ویژه ای دارد.
امام علی (ع) می فرمایند :
قَوِّ عَلَى خِدْمَتِکَ جَوَارِحِی
اعضای بدنم را برای خدمتت نیرومند کن.
این حدیث یکی از اهدافش است. چنان ورزش می کند گویی دارد زندگی میکند، گویی میخواهد به چنان توانایی برسد که رویا هایش را به تصویر بکشد و خود را به کمال انسانیت برساند.
می دانید برای من فقط یک مربی بزرگ نیست، یک معلم بزرگ است.یک دوست و یک انسان بزرگ است که نه تنها راه پرورش و قوی شدن جسمم را به من می آموزد بلکه زیبایی اندیشه و لطافت روحم را در کنار رزمی کار بودنم، نیز مدیون او می باشم.
خدا را برای اقبال بلند خود شاکرم و قطعا خواست خدا بود که من به طور تصادفی با چنین استادی آشنا شدم و افتخار شاگردی اش نصیبم شد.
نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.
نگارش یازدهم درس چهارم
موضوع: گفت و گو ی موج و ساحل
آرام آرام به سمتش میروم،اما هر بار مرا پس میزند.ولی هیچوقت نا امید نمیشوم.
روزی هزاران بار این کار را تکرار میکنم تا دلش به رحم بیاید ولی بی فایدست.
از شب هایی که باد و باران برای پا در میانی نزدم می آیند،خوشم می آید.بعضی شب ها که به اوج جنون رسیده ام ابر دلش برایم میسوزد و بر حال من میگرید
بگذار بروم و منطقی با او صحبت کنم.
به سویش میروم.
سنگ هایی ک مرز بین من و معشوقم را ب وجود آورده اند سر خم میکنند تا به معشوقم برسم.
تا مرا میبیند مرا بیرون میکند.
دوباره سمتش می روم و به او میگویم:ساحل عزیز تر از جانم بگذار دقایقی منطقی باتو سخن بگویم،تو که خود میدانی من از این کار هیچ گاه خسته نمیشوم؛پس چرا مرا نمیپذیری؟
-ساحل:می دانم ک خسته نمیشوی اما ما هیچگاه به هم نخواهیم رسید؛پس بیهوده تلاش نکن.
-همین دو کلمه صحبتش برای شروع کافی بود...
-ساحل جانم این دلیلت مرا قانع نمیکند،دلیل دیگری بیاور.
-ساحل:تو تا به حال به دریا توجه کرده ای؟از دل او که پیش تو گیر است خبر داری؟هیچ میدانی وقتی به سوی من می آیی چقدر غصه میخورد؟میدانم که نمیدانی .عشق من تورا کور کرده است.درد و دل دریا با ماهی ها را شنیده ام.در دلش غصه ها دارد ولی برای خوشبختی تو دعا میکند.تو که درد عشق را چشیده ای او را درک میکنی.پس برگرد و سراغی از من نگیر.
با دلی غمگین سمت دریا رفتم.هیچگاه فکر نمیکردم دریا با این دل بزرگ و زلالش عاشق من شود.
امشب،شب عروسی من و دریاست.ماهی ها میرقصند،ابر نم نم اشک شوق میریزد،ساحل میخندد. امشب همه شادند،
حتی من،
موضوع: گفت وگوی من و عزراییل...
مقدمه:عزرائیل ،یک دفعه نامش به ذهنم امد.معنی نامش کل وجودم را لرزاند همان که روزی جان مرا هم میگیرد.مقام بزرگی در نزد خداوند دارد.
بنظرم فرشته ایی است زیبا ولی ترسناک که من از او میترسم با کمی حرف زدن با خود به فکرو خیال می روم خیالی که، کنار من آمده است وجان مرا میخواند و میخواهد باخود ببرد اینگونه اورامیبینم ....
متن(گفت وگو):کمی نگاهم کرد.
-اماده هستی !
باشنیدن امده هستی چشمانم سرخ وکمی درخود پیچیدم ودلم لرزید وزبانم بند امد
-هاها هاها میکردم و نمیدانستم چه بگویم .
(به چشمان سرخ شده ام بامهربانی نگاهی انداخت .)
-گفت مرگ حق است، حق همه مااست.روزی می اید که من نیز جانم توسط خداوند گرفته میشود.
-من با نگاهی حیرت انگیز او را می نگریستم و گفتم:میمیری؟
-گفت :روایتی از امام سجاد(ع)امده است؛که در ان میگوید: هنگامی که اسرافیل درصور می دمد تمام موجودات به خواب میروند .
وخداوند به من میگوید:چه کسانی زنده باقی مانده اند.
به او میگویم "انت الحی الذی لایموت"شما که هیچگاه نمیمیرید ومن ،جبرئیل،میکائیل واسرافیل خداوند ان هنگام به من دستور میدهد پس جان ان سه فرشته رابگیر.
اینجا من دیگر نتوانستم ساکت بمانم به او گفتم توکه ماندی تو بهترین فرشته نزد خداوندی جانت را نمیگرد؟.
سخنانم را قطع کرد و من را با میلیاردها سوال که مغز مرا به هم ریخته کرده بود .به سخنان خودش ادامه داد
-خداوند ان هنگام دستور میدهد ای ملک الموت بمیر!ان زمان صیحه ایی میزنم اگه اگر مردمان زنده بودند با صیحه من میمردن
-به اوگفتم پس مرگ انواع دارد .وبه اعمال ما بستگی دارد و فقط خداوند عظیم زنده میماند!
-بله اینگونه است !مرگ فقط مجازات نیست بلکه ملاقات با خداونداست .او تواب و رحیم است.
-باخنده ایی که برلبم امده بود از خیال و فکر در امدم .با خنده ایی برلب و دلی ارام گفتم...
جمع بندی:ڪُلُّ نَفْسٍ ذائقة الموت
هر جانداری به ناچارچشنده مرگ است.
نگارش یازدهم درس دوم در موضوع: گردش خانوادگی
آغاز فصل پاییز بود به همراه خانواده به جنگل های گلستان رفتیم و برای سپری کردن اوقات فراغت خانه ای را در جنگل اجاره کردیم.
شب با ذوق فردا به خواب رفتم دم سحر بود که از خواب برخاستم از خانه بیرون آمدم ٬ درختان زرد شده و جلوه ای رنگین به آن داده بودند.
برگ‌های درختان از شاخه جدا می‌شدند و به سوی زمین می شتافتند و با مادرشان وداع می کردند و هر یک راهی را در بر می گرفتند.
با اولین قدم بر روی زمین صدای دلنشین خش خش برگها بلند شد ٬ حس بس ناگفتنی سراسر وجودم را فرا گرفت. گویی آنان از آمدن من خوشحال بودند، ناگهان نسیمی
آمد و صورتم را همچون مادری مهربان نوازش کرد و بر آن بوسه می زد و دستم را گرفت به جلو راند تا که به منظره ای رویایی رساند.
روبه‌روی دیدمان من برکه ای زیبا بود که وصفش را خداوندم میتوانم دید. مرغابی‌ها درون آن بازی می کردند و از هوای دلنشین پاییزی لذت می‌بردند، گویی آنان از هوای پاییزی و غوطه ور شدن در آن برکه ی زیبا شاد و مفرح بودند. جلوتر رفتم٬ در کرانه برکه دراز کشیدم ٬ بوی روحانی و حیات
بخش گل و سبزه و آب را حس می کردم. چشمانم سنگین شد و به خواب رفتم در تمام لحظات خواب در فکر چگونگی خلقت خدا بودم که چطور این چنین فصل زیبایی را برای ما آفرید تا لذت ببریم و در آن تأمل و تفکر کنیم.
پاییز فصلی است که باید در آن بود و تأمل کرد تا فهمید خلقتخدا تا چه حد گسترده است و زیباست شاید هم این فصل فصلی باشد که بتوانیم خدا را در آن درک کنیم و به خودشناسی و خداشناسی برسیم.
نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.
انشای نگارش پایه یازدهم
درس اول یازدهم (ساختار و محتوا)
موضوع : شمعدانی
 به نام خدا
باران را دوست دارم ، به پاس همه ی مادرانگی هایش ، چه شب ها که تا صبح همراه دلم بی وقفه می بارد. 
گمان می کنم باران زمین را سرزنش می کند گویا طلبکارانه می بارد و زمین بدهکار است ، بدهکار عشق. 
ترس را در گلبرگ های شمعدانی حتی از پشت شیشه ی باران خورده هم به وضوح لمس می کنم.
حتما ترسیده است که دیگر باران نبارد. 
بین خودمان باشد ، شمعدانی سالهاست که عاشق باران است. دلش می خواهد آسمان همیشه رنگ باران به خود بگیرد. 
گاهی کودکانه عاشقی می کند وحسادت می ورزد به درختانی که فصل به فصل رنگ عوض میکنند. 
جمعه ها قهوه ای می ریزم ، کنار پنجره می نشینم و گوش به درد و دل های شمعدانی می دهم و عاشقانه هایش را 
در دفترچه ی شعرم ثبت می کنم. 
قرار است شعر را تحویل پاییز دهم ، او حتما با صدای بلند برای باران می خواند. 
به امید آنکه زمین بهای عاشقی اش را بپردازد.  
نگارش یازدهم - درس اول:
بند مقدمه: آرام تر از همیشه از راه می رسد،خستهٔ سفر است،بعد از آن همه هیاهو وسفر تماشای دل تنگی آسمان وفرو ریختن برگ ها را به همراه می آورد،او پاییز است.فصل مهربانی،دوستی وخلاصهٔ دل تنگی ها.
بند بدنه یک: مهر پاییزی بعد از سوزان شهریور از راه می رسد، دست نوازشش را بر سر فرزندان خود می کشد وراهی مدرسه می کند،آبان نیز مهری در دل دارد اما در این میان بر گهای خشک شدهٔ پاییزی را با باد هایش از درختان فراری می دهد.آذرش که از را می رسد دل تنگی هایش بیشتر می شود ،باد های زمستانی اش را به جان شاخ و وبرگهای درختان می اندازد ،گویا برگها خبر ناگواری شنیده اندبه این سو آن سو پر می کشند،پرندگان هم بار سفر بسته اند وقت کوچشان است.
بند بدنه دو: پاییز درس زندگی است؛سرد شدن یکباره اش یادم می دهد که حال و روز انسانها پایدارنیست،روزی نرم وگرم و روزی سخت وسردخواهند بود.زرد شدن برگهایش نشانم می دهداین دو رنگی را همه دارند دیگر به انسانها اعتمادی نیست،فرو ریختن برگهایش نیز می گوید هیچ چیز ماندگار نیست.
بند پایانی: پاییز جان!سفر کردهٔ خستگی ها ،دل تنگی هایت رادوست دارم،ماه پر مهرت تا آذر دل شکستهٔ کوچ کرده ات را می پرستم،درس زندگی ات بالاتر از همه زیبایی هایت است تو خودت دانش آموزان را راهی مدرسه می کنی ولی آموزگار بزرگی هستی،در کوچه های زردت قدم می زنم ودرس هایت را می آموزم تو بهترین آموزگار عاشقانی.
مرتبط با موضوع صفحه ۳۲ و ۳۳ کتاب نگارش:
در زمان های قدیم مردی بسیار غر غرو و تنبل بود که همه چیز میخواست اما تلاش نمیکرد تا به ان برسد او همیشه با خود میگفت کاش همین الان خمرهای از طلا از اسمان به حیات خانه بیفتد تا من هم ثروتمند شوم و همانند فلانی با بزرگان نشینم وا صاحب اسم و رسم شوم .
روزی مرد در حال غر زدن بود که به پیر درویشی برخورد پیر از او خواست که ماجرا را برایش شرح دهد تا بداند از چه روی این همه اشفته حال است تا شاید راه حلی پیدا کند .
بعد از این که مرد ماجرا را گفت درویش گفت چاره دردت نزد من است . درویش گفت:من نقشهی گنجی دارم اما به دلیل کودورت سن نمتوانم تنها به سراغش بروم . مرد با شنیدن این سخن برق از چشمانش پرید و با اشتیاق فراوان با پیر مرد همراه شد
پیر مرد گفت در غاری که گنج در آن پنهان شده مردجاویدان و قوی هیکلی زندگی میکند که از گنج محافظت میکند ابتدا باید اورا از قار بیرون بکشیم و او را بکشیم .
مرد که اندیشه ثروت کورش کرده بود قبول کرد .پس از چند روز سفر بلاخره به غار رسیدن .مرده غر غرو گفت:من به دمه غار میروم و قیلو قال میکنم تا مرد از غار بیرون اید وسپس تو او را با تیر بکش .
پیر مرد که تجربهی زیادی داشت گفت ما باید به زبان خوش مار را از سوراخ بیرون آوریم اگر این کار را کنیم او تو را در دم میکشد ما به نقشه دیگری نیاز داریم پیرمرد که در حال فکر کردن بود چشمش به سنگ بزرگ و معلقی که بالای دهانه غار بود افتاد . به مرد غر غرو گفت من به دمه غار میروم و ناله میکنم تا مرد بیرون بی اید هنگامی که او از غار بیرون امد سنگ را روی سرش بنداز و او را بکش مرد غر غرو قبول کرد و به بالایه دهانه غار رفت درویش هم به لبه غار رفت و شروع به ناله کردن کرد تا مرد بیرون امد و از او پرسید چه شده در همین لحضه مرد غر غرو تکانی به سنگ داد و سنگ روی سره محافظه غار افتاد و مرد . آنها گنج را برداشتند و به سمت شهر راه افتادن در راه پیرمرد بسیار با مرد غر غرو صحبت کرد وگفت :وقتی به شهر رسیدیم تا مدتی همانند قبل زندگی کن تا مردم شک نکند ام مرد غرو غرو که اندیشه ثروت کورش کرده بود یک گوشش در بودو دیگری دروازه تا جایی که به ستوه امدو پیر مرد را کشت .
مرد هنگامی که به شهر رسید بدون توجه به سخنان پیرمرد شروع به خرید زیور الات و برده های گران قیمت کرد تا مردم شک کردند و سرباز ها از وجود گنج با خبر شدن و گنج را مصادره و مرد را دستگیر کردند و آنجا بود که مرد فهمید هیچ گاه بار کج به منزل نمی رسد.

نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو

مدتی است انگار ذهنم تالار گفت و گو شده... جنجال بزرگی به پا شده و تمام افکارم را مخدوش ساخته...

به این می اندیشم که بنای زندگی بر چیست...؟ که گفت و گو های ذهنم اوج می گیرد و در فورانش فرو می روم...

تضاد می گفت: همیشه شیفته ی تقابل های عمیق بوده ام؛ شیفته ی نساختن ها!

ترادف گفت: اما همیشه برابری، حاصل پیشرفت است!

تضاد: پیشرفت؟ کدام پیشرفتی حاصل می شود، زمانی که درست همه چیز مثل هم باشد؟!

ترادف: اگر همه در جامعه باهم برابر باشند و از یکدست بودنشان اطمینان خاطر داشته باشند و بدانند همه در یک سطح قرار دارند، در هر یک انگیزه و شور و شوقی متولد می شود برای بالا بردن سطح آن جامعه... که همین باعث می شود تا با خیال آسوده و به دور از اختلاف و تنش با یکدیگر در کمال آرامش، تعامل سازنده داشته باشند و به مسائلی فراتر از روزمرگی هایشان بپردازند.

تضاد: اما معمولا این تغییرات و تفاوت های بنیادین هستند که دنیا را تغیر می دهند.

اصلا اگر تمام کائنات یکسان عمل می کردند که این زندگی ملال آور همه را خسته و افسرده می ساخت و شورو شوق و تلاطم از دنیا رخت بر می بست.

ترادف: اگر نگاهی به اطراف بیندازی درمیابی که هرکسی تنها با هم نوع و هم فکر و هم زبان خود روابط دوستانه ی عمیق و صمیمی برقرار می کند.

انسان که هیچ، حتی حیوانات هم با موجودات متفاوت، سر ستیز دارند. مگر نظاره نمی کنی که جهان سراسر درحال مشاجره بر سر تضادهاست؟؟

تضاد: پس تو طالب یک دنیای سراسر و یکنواختی هستی، با ربات هایی که برای انجام یک هدف برنامه ریزی شدند؟

اما این اختلافات هستند که باعث رشد و کمال افراد شدند و به ما یاد که چطور در اوج تفاوت های بنیادین با یکدیگر در صلح و آرامش زندگی کنیم. هنر اصلی دریافت این درجه از کمال است. درست مانند شب و روز، زمستان و تابستان، اگر سختی سنگ ها نبود ما نرمی و لطافت چمنزار را درک می کردیم؟ این تضادها هستند که دنیا را زیبا و دگرگون ساختند.

درست مانند «نور در حضور تاریکی، اسارتی به امید آزادی...

همیشه تعادل از بطن تضاد ها می روید...»

نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو

امروز سر کلاس نگارش ،من و دوستم هردو یک موضوع را برای انشا انتخاب کرده بودیم.قرار بر این شد که هر کس در مناظره ،بحث و جدل به عبارتی کم اورد باید موضوع خود را تغییر دهد.شروع مناظره با من بود و این چنین اغاز کردم :

بهشت رابو می کنم ،در هر گل از چادر مادرم .

گفت :همه یفرشته ها اسمانی نیستند،

یک فرشته زمینی هم داریم که مادر صدایش می زنیم.

گفتم :می ترسم برای دیدارم از بهشت به جهنم اید ،مادر است دیگر ...

گفت:به بهشت نمی روم اگر مادرم انجا نباشد.

گفتم :امنیت یعنی اغوش مادر.

گفت:اغوش مادر جایست که به هر سنی هم برسی باز انجا ارام می شوی.

گفتم :پرسیدند بدترین درد کدام است؟ یکی گفت :عاشقی .یکی گفت :تنهای و یکی گفت:دلتنگی.ولی هیچ کس نگفت :پیر شدن پدرومادر.

گفت:ای مادر ،هواچیزی است که دور سر تو می چرخد و وقتی می خندی صاف می شود.

معترضانه گفتم:ی لحظه وایسا ، اگر راست می گویی بیا بیت های شعر بگوییم .

گفت :

مادر یعنی :عاطفه،مهرو وفا

مادریعنی:معدن نوروصفا

گفتم :ای انکه تویی صبور خانه، مادر

ای شمع تویی فروغ خانه،مادر

گفت:به فدایت مادر ،که مرا در گهواره تاب می دادی

به فدایت مادر که شب ها برایم نمی خوابیدی.

گفتم :

مادر یعنی:راز ،محرم ویک رفیق

مادر یعنی:یار یکدل ،یک شفیق

گفت :

ای عطر تو عطر هر بهاریست،مادر

ای مهر تو در حد کمال است ،مادر

گفتم جمله پایانی من این است:

برای مادرت کاری بکن،فردا نه ، چند ساعت بعد هم نه،همین الان

یک باره گفت:

اگر به اسمان رفته،قبرش را،اگر کنارت نیست یادش را ، اگر قهری ،چهره اش را ،اگر اشتی هستی ،دستش را ،ببــوس.

گفتم :قبول نیست ،ادامه متن مرا چرا گفتی.

خندیدوگفت:من هم همین بیت ومتن را برای پایان انتخاب کرده بودم.

و هر دو باهم گفتیم :

وبه نام نامی مادر،دوستت دارم.

ازاین جدال ها بگذریم!!.....

خوشبختی یعنی،قلب مادرت به تپد و...

نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو

نشسته بودم رو به رویش، مدتی می شد که داشتم به چشمهایش نگاه می کردم. یک غم خاصی در حالت نگاه کردنش بود .طوری که انگار از همه چیز خسته شده بود. با اعصاب خردی ازش پرسیدم:اصلا خودت میدونی چته؟

گوشه لبش را به حالت پوز خند بالا آوردو هیچی نگفت. زل زدم بهش ,گفتم انگار خسته ای؟؟!!آره؟؟؟ فقط سرش رابه نشانه تایید حرفم تکان داد و باز هیچی نگفت. با لبخند گفتم :دلت یه تغییر نمیخواد؟ چیزی که زندگی ات را عوض کند. کمی فکر کرد و لبخند زد .بعد پشیمان شد و با اخم گفت:نه. انگار به این حال مزخرفش عادت کرده بود .به اینکه روی حرف کسی نمی شود حساب کرد

گفتم :دلت چی میخواد؟؟ گفت :هیچی دیگه هیچی نمیخوام.

بنظرم همین که آدم دلش چیزی را نخواهد حالش را بد می کند . آدم باید امیدی ته دلش داشته باشد .

خیلی وقت است به این نتیجه رسیده ام که این آدم را نمیفهمم. به ظاهرش نگاه کردم. چقدر آشفته بود!! دیگر خودش هم خبر داشت که غیر قابل تحمل شده .

آخرین سوالم را پرسیدم:دلتنگی؟؟؟ چشمهایش را از من گرفت و سرش را پایین انداخت . از گفته خودم پشیمان شدم. حس کردم دارم دستم را روی یک جایی از بدنش که شکسته فشار میدهم و او فقط دارد تحمل می کند .

دستانش می لرزید. نگاهی به چشمانم کرد و گفت:دلتنگی؟؟؟؟دلتنگی مثل حال لحظه های آخر زندگی آدمه ولی مدام داره تکرار میشه,نه می میره که راحت بشه و نه مثل آدم زندگی میکنه . نتوانستم در چشمانش نگاه کنم .شرمنده اش شدم. به یکباره آن آیینه لعنتی را برای همشه خرد کردم.

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

موضوع انشا: برف
حال در داخل حیاط نشسته ام انگار گرد و خاک در گلویم  گیر کرده است و تبدیل به یک بغض شده است.
به برف ها خیره شده ام دانه های برف آنقدر درخشانند  که مانند یک الماس  
زمین پیراهنی سفید برتن دارد و با دانه هایی درخشان بلوری ویک نواخ  ویک شکل تزیین شده است.هریک از این دانه های درخشان شاید در وست خیابان روی سنگ فرش خیابان های شلوغ زمین بخورد و زیر پای انسان ها از بین برود
با تابش مالک آسمان یعنی خورشیداین لباس کم کم به قطره های حیاط بخشی به دل زمین میروند.
حال در داخل حیاط نشسته ام انگار گرد و خاک در گلویم  گیر کرده است و تبدیل به یک بغض شده است.
به برف ها خیره شده ام دانه های برف آنقدر درخشانند  که مانند یک الماس  
زمین پیراهنی سفید برتن دارد و با دانه هایی درخشان بلوری ویک نواخ  ویک شکل تزیین شده است.هریک از این دانه های درخشان شاید در وست خیابان روی سنگ فرش خیابان های شلوغ زمین بخورد و زیر پای انسان ها از بین برود
با تابش مالک آسمان یعنی خورشیداین لباس کم کم به قطره های حیاط بخشی به دل زمین میروند.وقتی زمین لباس سفید بر تن دارد بیشتر هلهله بچه ها مرا آرام میکند آنها آدم برفی های زیبایی میسازند اما حیف که با کوچک ترین تابش از بین میروند .
حال دارم قدم میزنم انگار روی ابر ها هستم . چقدر نرم است ...هیچ برام جالب تر از این نیست که صبح پاشم  ببینم کلی برف آمده  و کسی از روش راه نرفته.
زبانم قادر به گفتن این همه زیبایی نیست و چگونه از این خالق هستای هستی بخش تشکر کنم و چگونه کنم بنده خوبی برایش باشم؟
موضوع انشا: برف
سالها بود که روستایمان رنگ برف راندیده بودوشاخه های درختان به خاطر سنگینی برف خم نشده بود.همه خوشحال از
اینکه برف آمده درکوچه وخیابان هابودند.
شالم را بیشتر روی دهان وبینی ام کشیدم چون در این جور مواقع گونه ها وبینی ام مانند گوجه قرمز می شوند. دانه های برف باشادی در همه جای زمین فرود می آمدند...بچه ها آن طرف تر مشغول آدم برفی درست کردن بودندوبعضی هایشان هم گلوله های برفی به یکدیگر پرتاب می کردند.دست هایم را مشت کردم تا از یخ زدگی بیشتر آنها جلوگیری کنم.
بالاخره از روستا خارج شدم.تمام تپه های اطراف پوشیده از برف وسفیدی بود.بند پوتین های سربازی برادرم را که پا کرده بودم محکم تر کردم تااز پاهایم درنیایندچون برایم بزرگ بودند. بازحمت فراوان خودم رابه بالای یکی از تپه هارساندم.آنقدر برف آمده بودکه می شد روی آنهااسکی بازی کرد..اما ما که حتی پول یک جفت چکمه رانداشتیم اسکی مان دیگرچه بود..
ازآن بالابه روستای پوشیده از برفمان نگاه انداختم که بعد از مدت هارنگ سفیدی درآن پدیدار شده بود.  خدارابه خاطر رحمت هایی که امسال شامل حالمان کردشکرمیکنم.
خدایاشکرت که هنوز هم به فکرمان هستی.
نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.
اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

----------------------------------------------------------------------------
انشای آماده با موضوعات مختلف.
---------------------------------------------------------------------------------
هرگونه کپی برداری مجازی از مطالب وبلاگ ممنوع و شرعا هم درست نیست.
---------------------------------------------------------------------------------
سایت جواب انشا و نگارش,منبع دانلود انشاء,مرجع تحقیق و جواب انشاء,انشا پایه دهم,انشا جدید,دانلود مقاله جدید,سایت انشای نهم,انشاء هشتم,انشا مرجع انشاء دبیرستان,انشا برای راهنمایی,موضوع انشاءموضوع انشاء,زنگ انشاء,انشاء,انشا,دفتر انشا,نمونه انشاء,نمونه انشاء،آماده زنگ انشاء،انشای آماده،موضوع انشاء،نمونه انشاء.
---------------------------------------------------------------------------------

دنبال کردن این سایت
جستجو در داخل سایت
| | تبلیغات ویژه سایت | |
شما هم می توانید تبلیغات خود را ثبت کنید. برای ثبت تبلیغات به صفحه تبلیغات در سایت مراجعه کنید.
| | برچسب های انشاء | |
نگارش یازدهم درس چهارم - انشا با طرح گفت و گو انشای نگارش پایه یازدهم انشا با موضوع برف موضوع انشا در مورد فصل پاییز کارگاه نوشتن پایه یازدهم نگارش یازدهم درس دوم نگارش یازدهم - درس دوم موضوع زندگی نگارش یازدهم درس سوم توصیف شخصیت با موضوع رزمی کار نگارش یازدهم درس دوم موضوع گردش خانوادگی مثل نویسی ضرب المثل به زبان خوش مار از سوراخ بیرون می آید نگارش یازدهم درس سوم توصیف شخصیت با موضوع مدرسه نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو با موضوع پدر نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو با موضوع امید واهی نگارش یازدهم درس دوم توصیف بر اساس زمان و مکان با موضوع بووکه بارانه نگارش دوازدهم با موضوع زمان حق نگارش دهم سنجش و مقایسه با موضوع غم و شادی نگارش یازدهم درس اول با موضوع دلتنگی نگارش یازدهم درس دوم عینک نوشتن نگارش دوازدهم با موضوع ماه و ماهی نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن با موضوع نماز نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن با موضوع پاییز نگارش دهم درس دوم عینک ذهنی با موضوع رشد گیاه نگارش یازدهم گسترش محتوا زمان و مکان با موضوع مراسم عروسی نگارش دوازدهم درس دوم نثر ادبی با موضوع کنکور نگارش دوازدهم درس دوم شعر گردانی عشق شوری در نهاد ما نهاد پاسخ فعالیت های نگارش دوازدهم بازآفرینی ضرب المثل به پایان آمد این دفترحکایت همچنان باقی است انشا دوازدهم با موضوع انتقام انشا دوازدهم با موضوع عشق و نفرت
تمامی حقوق برای اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی محفوظ است . طراحی قالب : نقل بلاگ