اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

سایت خرید انشا،منبع دانلود انشاء،جواب (نگارش و انشا)،مرجع تحقیق و انشاء،انشاءجدید،زنگ جواب انشاء،دفتر انشاء،انشای آماده،موضوع انشاء،نمونه انشاء،انشاء رایگان

نگارش دهم سنجش و مقایسه در موضوع: غم و شادی

این اواخر خنده ازلبانش جدا نمی شد. روزها غرق درشادی بود و از سیاهی شب هراسی نداشت؛ نمی دانم شجاع بود یابی تفاوت! امّا تا آنجا که یادم می آید می گفت: من این راه نرفته را صدها بار رفته ام. منظورش رانمی فهمیدم؛ هربارکه می پرسیدم جوابش با سکوت همراه بود!

پای حرف هایش که می نشستم همه چیز بود جز خودم؛ می گفت: به شادی لحظه هایت عادت نکن که روزی چیزی بیشترازخاطره نیست و در غم هایت رژه نرو چند مدّت بگذرد فراموش می شود.

گاهی میان خنده هایش گریه می کرد سوال که می کردم، باوقار کامل جواب می دادکه غم وشادی همدیگر را کامل می کنند. اگرغم نباشد مدّتی که سپری شود از شدّت غرورگمان میکنی، روزگاردراز در پیش داری و با نبود شادی به شمار روزها و شب ها می نشینیُ این چندروزی هم که هست بار غم را به دوش کشیده و زندگی خود را تلف میکنی.

حرف هایش قشنگ بود؛ مخصوصاً آنجاکه می گفت: اگرشادی را می خواهی نگاهی به خودت وخانواده ات بنداز، غم هم همان نزدیکی هاست! کافی است چشم هایت راببندی و تصوّر کنی تمامی اینها ناقص است، درمیان همه اینها یک قدم فاصله است، یک قدم.

شاید تابه حال فکرمی کردیم خنده نماد شادی واشک نماد گریه است. امّا که میدانداگر این دونبود حال طرف مقابل را چگونه می خواستیم دریابیم؟ شاید هم پای احساس ها کوتاه ترمی شد و به زندگی ماکشیده نمی شد! گاهی اوقات هم کشتی افکارمان برای دیگران، درمیان امواج سردرگم نمی گشت. یاشاید چشم هارا میتوانست آینه ی احساس دانست!فقط نگاهی گذری لازم داشت تا شادی وغم را از لابه لای افکار بیرون بکشیم.

هر دو متضادند ولی رفیق نیمه راه نیستند، نمی شود در زندگی فردی، یکی شان باشد و دیگری نه. شادی بدون غم نیست.

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

نگارش یازدهم درس اول در موضوع: دلتنگی

دلتنگی درد عجیبی است که گاه گاهی در لابه لای صفحات زندگی رقم می خورد.

قدم زنان می‌روم .

در فکر فرو رفته ام، سر در گریبان و چشمانم فقط پاهایم را می بیند. پا هایی که در لا به لای برگ های زرد وخشکیده با صدای خش خش یکی از صداهای پاییزی آشنا را به تولید می کند.

هم آوا شدن جیک جیک گنجشکان و صدای رعدوبرق حالم را از آنچه که بود گرفته تر کرد؛سرم را بلند کردم صورتم را مماس کردم با آسمان بالای سرم،

دلتنگ شدم!

دلتنگ چیزی که خودمم از وجودش هنوز مطمئن نبودم، مثل مداد مشکی، مداد رنگی که هیچوقت نمی‌شد از آن به عنوان مداد برای نوشتن استفاده کنی؛ با هر صدای رعدوبرقی چشمانم تار تر وتار تر می شود، دریاچه وجودم بخار می شود و مینشیند روی پنجره چشمانم ومن با انگشت آرام بخار و اشک های صورت یخ زده ام را کنار می زنم.

شاید دلیل این همه دلتنگی هوای پاییز، این تور دلتنگی است که می کشد بر سر آسمان، احساس می کنم پاییز سرگردی است که ابر های سرباز آسمان پادگان را آنقدر ظالمانه تمرین و خدمت های شبانه می‌دهد که همگیشان از درد دلتنگی آغوش مادر به گریه می افتند.

آنقدر صدای رعدوبرق آسمان زجه میزند بر قلبم وشکار لحظه ای وجودم را ثانیه ای وهمیشگی میکند که دوستدارم لحظه ای آسمان خدا سکوت کند به حال دل تنگم.

ومن هر گاه یاد می کنم از جمله دلتنگی تنها پاییزی به ذهنم تصویر میکشد که صدای زجه ابر هایش در قلبم فریادی میکشد وتنها سکوتی است که نمایان چهره ام می شود.

نگارش یازدهم درس اول در موضوع: دلتنگی

دل‌تنگی شبیه بادکنک است. حجمی از خالی و تهی‌وارگی که هیچ چیز دیگری درون آن قرار نمی‌گیرد. نه خشم، نه غم، نه شادی و نه هیچ چیز دیگر. گاهی کم‌باد است و کوچک و گاهی بزرگ، اما همیشه پر از خالی.

دل‌تنگی رودی‌ست، جاری و سیال و بی‌سروشکل. یا خشک شده و نیست و از بالادست مجرایش را بسته‌اند، یا اگر هست هرچه در مسیر است با خود می‌برد. به هر حاشیه‌ای نفوذ می‌کند. یاخته یاخته‌ی وجودت را می‌گیرد و هر سدّی که بزنی سوراخ می‌کند.

دل‌تنگی هواست. برای من مثل هواست. همیشه هست. نبودنش بی‌معناست. قلبم و وجودم هیچ‌گاه از بودنش تهی نبوده است.

دل‌تنگی جزیره است. کیش، قشم شاید، تنب بزرگ یا کوچک. من که ندیده‌ام هیچ‌کدام را. کیش را دیده‌ام فقط. آن حجم خشکی محصور در آب. دل، خشکی‌ست در حصار دل‌تنگی، که آب است؟ یا که دل‌تنگی آن تکه‌ی خشک‌شده‌ی برآمده از دریای دل است؟ کدام در حصار دیگری‌ست؟ نمی‌دانم. من که هیچ‌گاه قلبم از دل‌تنگی تهی نبوده است...

دل‌تنگی اما نه کیش است پر از خوشی. نه قشم است پر از صمیمیت. نه تنب بزرگ و کوچک است پر از مناقشه. دل‌تنگی اگر جزیره است باید هندورابی باشد. هندورابی کجاست؟ زیباست؟ بزرگ است؟ بکر است؟ من چرا هیچ از هندورابی نمی‌دانم؟ ایران که هیچ‌گاه از هندورابی تهی نبوده است. هرچه هست هندورابی خود خود دل‌تنگی‌ست. حرف به حرفش، آوایش، از من مهجوری‌اش خود دل‌تنگی‌ست.

دل‌تنگی قفسی‌ست. درش باز است. آب و دان برایت ریخته‌اند. تمیزش کرده‌اند. چه کسانی؟ نمی‌دانم. اما نمی‌روی... نمی‌رود. پرنده نمی‌رود. پرنده، دل است یا دل‌تنگی؟ قفس کدامشان است؟ نمی‌دانم. من هیچ نمی‌دانم. چرا که قلبم هیچ‌گاه از دل‌تنگی تهی نبوده است که بدانم کدام ظرف است و کدام مظروف.

دل‌تنگی خاکستری‌ست. دیواری خاکستری که رویش پرندگانی سفید کشیده‌ای در حال پرواز از یک سوی دیوار به سوی دیگر. چرا بنفش نیست؟ یا سفید حتی... یا زرد کهربایی؟ نمی‌دانم. تنها چشم باز کرده‌ام و دیده‌ام که دل‌تنگی هست و زیاد می‌شود که کم نمی‌شود و پایانی ندارد و انگار که آغازی هم نداشته است. همیشه هست و همیشه خاکستری‌ست. یک حجم خاکستری خالی، درون قلبت که با هیچ چیز دیگری پر نمی‌شود.

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

نگارش یازدهم درس دوم عینک نوشتن

موضوع «سایه»

من سایه ی یک آدم هستم ما سایه ها کارمان دشوار است از صبح تا شب باید دنبال یک آدم راه بیفتی و هر کاری که انجام می دهد را تکرار کنی!

من سایه ی یک پسر بچه تنبل هستم. بعضی اوقات واقعا حوصله ام از کارهایش سر می رود ، ورزش نمی کند، ولی اگر راستش را بخواهید هر روز صبح قبل از بیدار شدنش به ورزش می روم. به همین دلیل من یعنی سایه اش از او لاغرترم. خیلی کند راه می رود. برای همین یک روز که واقعا صبرم به سر رسیده بود، جلوتر از او حرکت کردم ،برای مدت کوتاهی غش کرد ولی خیلی زود خوب شد ،خدا بیامرز علاقه ی زیادی به فیلم ترسناک داشت، ولی نمی دانم چرا وقتی مشغول بازی با کامپیوتر بود و چشمش به من که مشغول کتاب خواندن بودم ، افتاد !سکته کرد !

مرحوم حتی از سایه ی خودش هم می ترسید.

موضوع: درخت

باد میان برگهایش میپیچد و تلی را از جنس شکوفه با خود همراه میکند ، قلقلکش می آید و لبخند میزند . با شوق دستانش را تکان میدهد و با چشمانش شکوفه هارا دنبال میکند . چه صحنه دل انگیزی...!!

به اطرافش نگاه میکند ، تنهای تنها بود ، ناگهان ترس وجودش را فرا میگیرد . میترسد از اینکه او هم مانند دیگر دوستانش قطع شود .

پذیرای پرندگان آواز خوان نباشد ، تکیه گاه چوپان ها نباشد ، تماشاگر بازی کودکان و تفریح خانواده ها نباشد .

شور و هیجانش به یکباره از بین رفت و هر لحظه بر نگرانی او افزوده میشد . خاطرات روزهای غریبانه اش را مرور میکرد . باران میگیرد و پنهان میکند اشک های او را که از سر دلتنگی بر روی گونه اش میریخت .

میان غرش آسمان صدای اره برقی را میشنود . در سرنوشتش اینگونه نوشته شده بود ک نباشد...

عمری طولانی تر ، از خدا خواستار بود اما گلایه هم نمیکرد . صدا که نزدیک تر میشود ، چشمانش را میبندد و در دل با تمام سال های زندگی اش خداحافظی میکند.

موضوع: درخت

به نام خداوند درختان تنومند

سال هاست که اینجا هستم . سال های سال . سال های طولانی . پیر و سالخورده ام و در قلب زمین ریشه دارم و نظاره گرِ مردمانی هستم که گاه به هم خوبی می کنند و گاه از هم بیزاری می جویند . گاهی به هم کمک می کنند و گاهی یکدیگر را زمین می زنند . گاه خیانت می کنند و گاه از پشت خنجر می زنند .

و نظاره گرِ رهگذرانی هستم که گاهی لیلی و مجنون اند و گاهی خسرو و شیرین . گاه خسته اند و گاهی غمگین .

آنان که می آیند و تن خسته ی خود را به تن من تکیه می دهند ، غافل از اینکه من از آنها خسته تر و شکسته ترم .

و دل هیچ کس به حال من نمی سوزد .... منی که زیر باد و باران و رعد می مانم و زیر آفتاب سوزان له له میزنم ، و کسی حتی جرعه ای آب به پای من نمی ریزد و میدانم بالاخره روزی فرا می رسد که میمیرم و دیگر نه سایه ای برایشان دارم ، و نه سرسبزی و فقط ساقه ی کوتاهی از من به جای خواهد ماند تا با دوربین عکاسی به سراغش بیایند.

و زمانی که بمیرم نه خطی به نامم نوشته می شود و نه آبی در دل تاریخ تکان می خورد . هیچ اتفاق خاصی هم

نمی افتد . فقط مردمان بی عشق ، بی عشق تر می شوند و روز به روز افراد بیشتری عشق و محبت را زیر خروار ها خاک مدفون می کنند . آری ، مردمان بی عشق ، کبوتر ها را

پر دادند .

و دیدن این اتفاقات از هر قهوه ی تلخی ، تلخ تر است که من هر روز آن را میچشم .

آری ، و من سال هاست که اینجا هستم.

موضوع انشا: ماه و ماهی

از زمانی که دیدم تو را همانند چراغی خانه ام را روشن کردی در تاریکی های محض شب های تنهایی و بی کسی، آمدی و شدی سبب، که دوست بدارم این سیاهی مطلق را . نه ،نه فقط چراغ خانه بلکه چراغ دل من شدی ، اما حال...

در پیچ و تاب حوض برای چندمین بار خانه ی کوچک، آسمانی، بدون ابرم را دور زدم که نگاهم به خورشید افتاد ، آرام آرام گل روغنی خورشید به پوست پرتقالی تبدیل شد و پایین و پایین تر رفت وآسمان را تنها گذاشت.

رنگ آبی آسمان به سیاهی تبدیل شد و سکوتی محض بر دل آسمان چنگ زد و بر وجودش چیره شد ، سکوت همانند مرگ خاموشی پروانه درد آور بود.

در آن طرف آسمان گردی سفید رنگی بالا آمد و دل تاریک شب را شکافت ‌. آن خورشید سفید رنگ آمد و خود را در قلب خانه من مهمان کرد.

او را که دیدم گویا بر سر سوگ آسمان چون نور امیدی می تابید‌. او را در دل خانه خود چون چراغ خانه دیدم که در آن مواقع و در آن لحظات گویا به زندگی من رنگ بودن را داده بود.

بی آنکه بدانم شیفته اش شدم ، شیفته آن روشنایی شیری رنگ و هر روز این علاقه افزایش می یافت .

با او سخن می گفتم از همه چیز و همه کس و او با مهربانی فقط یک شنونده بود ‌. از زمان های بی او بودن که چقدر سخت بود سخن می گفتم اما او فقط شنونده بود و بس.

چند شب درخشش فراوان شده بود و تابشش پر نور اما بعد از آن دیگر او را ندیدم.

تنها در تنهای شب با تو سخن می گویم برای آخرین بار:«تو ماه هستی و من ماهی. آفریده شده ام تا به دور تو در حوض کوچک خود بگردم و تو برای عاشق کردن من. حال که نیستی زندگی و زنده ماندن برای این حیوان کوچک قرمز رنگ معنایی ندارد.

از زمانی که دیدم تو را همانند چراغی خانه ام را روشن کردی در تاریکی های محض شب های تنهایی و بی کسی آمدی و شدی سبب، که دوست بدارم این سیاهی مطلق را .نه ، نه فقط چراغ خانه بلکه چراغ دل من شدی ،اما حال که از تو خبری نیست قلب من نمی خواهد بتپد ».

در سکوت محض شب ، ماهی همانند برگی بر روی آب شناور ماند و در آن سوی آسمان ماه بود

که بالا می آمد.

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی

اندوه بزرگی است زمانی که نباشی

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن در  موضوع: پاییز

پاییز جلوه ای از زیبایی آفرینش است، 

وقتی پرندگان در حال کوچ در آسمان تابلوی شگفت انگیزی را می‌سازند،نقاش پاییز با ترسیم نقش نگاری به زمین، کار و تلاش خود را آغاز می‌کند. به درختان پیراهنی رنگارنگ هدیه می‌دهد و به هر درختی رنگ و لعابی می‌بخشد و با رنگهای مختلف تزئین می‌کند، نارنجی، قهوه ای، قرمز و... آسمان هم تیره و غم ناک است و ابر ها از غصه زیاد در این فصل هر لحظه شروع به گریه و باریدن می‌کنند.

پاییز، آرایشگریست که قیچی به دست گرفته و مو های درختان را کوتاه و کوتاه تر می‌کند، موهای خشک شده و به روی زمین می‌ریزند و صدای خش خش آنها زیر پای دانش آموزان آرامش را به آنها که به مهد دانش می‌روند هدیه می‌دهد. دستهای بخشنده پاییز میوه های متنوعی به ما می بخشد که گاه چون یاقوتهای سرخ چشم را خیره می‌کنند

پاییز، این فصل دلدادگی ها و زیبایی‌های چشم نواز، پادشاه فصلهاست.

نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن در موضوع: رشد گیاه

عوامل بسیار زیادی شکوهمندانه و دلسوزانه در رشد نهالی کوچک و نهیف نقش دارند.به او کمک میکنند ومانند پدرومادری دلسوز و مهربان زیر پَروبالش را میگیرند واز جان خویش برای او جان فشانی میکنند.تا زمانی که شیرهٔ جانش به بار بنشیند وشکوفایی اش طبیعت را سرشار از شوق وشور ونشاط کند.تا زمانی که محبت هایی که در حق او شده تبدیل به چشمه ای جوشان وپایان ناپذیر در وجودش شودومحبت سرشار او دیگر مخلوقات الهی را فرا بگیرد.خورشید هر روز پر فروغ تر،با شکوه تر ومهربان تر از قبل طلوع میکند ودر آسمان بی کران وبی انتها رخ نمایی میکند.آنچنان غروری دارد که وجودش از آن غرور شعله ور میشودوگُر میگیرد،آنچنان گرما وحرارتی که از غرور او حاصل شده است امّا در عین حال به نیازمندان نیز یاری میرساندو این گرما را با ایشان به اشتراک میگذارد.نهال کوچک نیز یکی از این نیازمندان است که مراقبت ها وکمک ها میخواهد تا پایدار شود،تا استوار شودو خود یاری رسان عده ای مسکین باشد.نهال کوچک که خورشید را میبیند،پرتو اش را همچون آغوش مادری مهربان،گرم و صمیمی احساس میکند وآنچنان که کودکی خود را در آغوش مادر خویش رها کند تا آرامش یابد،خود را در پرتو این مهربان مادر رها میکند تا وجودش از محبت فراگیر خورشید پُر شود وعزمش را به جُنب وجوش وادارد.در همین حین که مادر وفرزندِ نهیفش در آغوش یکدیگراند،برادرانی پُر سر وصدا وچاق وچِله، هوهو کنان وهمراه آقای باد از راه میرسند.انگار که از قبل قصد قطع رابطهٔ مادر وفرزند را داشته باشند،سریع راه پرتو خورشید را سَد میکنند وشروع میکنند به بارش.بارش بارانی سهمگین بر سر جنگل.این قطرات وحشی وسرکش هر چند به گیاه آسیب نیز میرسانند وزُلف او را دگرگون و آشفته میسازند امّا نیکی هایشان بر بدی های ایشان چیره است.اگر همین قطرات گاهاً بی رحم نباشند ،گیاه نمیتواند رشد کند وپَر بار شود.دیری نمیکشد که هیاهوی این برادران پایان می یابد ودوباره گوهرِ تابناکِ آسمان قدرت و روشنایی خویش را به رُخ میکشد.وهر یک از این برادران را به یک سوی پراکنده میکند.در این میان از یک عامل مهم و دلسوز وپشتیبانی محکم واستوار غافل شده ایم.آیا میتوانید حدس بزنید او کیست؟کسی که شاید غمی بزرگ،به اندازهٔ تمام دنیا،در قلبش باشد امّا ذره ای از آن غم واندوه در چهره اش نمایان نیست،کسی که دلی به وسعت دریا دارد و حتّی بزرگ تر از دریا!!!کسی که وقتی از همه کس متنفر میشوی،کسی را جز او به خود نزدیک حس نمیکنی،کسی که......کسی که.......هرچه در وصف ایشان گفت باز هم کم است.حال فکر میکنم حدس زده باشید او کیست؟پدر!!آری پدر.!!وپدر این جوان پر امید و سرزندهٔ ما کسی نیست جز آقای خاک.کسی که همواره فرزند خویش را در آغوش دارد وریشه های تند وتیزش را با تمام وجود میپذیردو هیچ از او به خود نمیگیرد.آقای خاک همواره ساکت وسر به زیر ودر عین حال پر غرور و سرافراز کار خود را انجام میدهد.در شبانگاهان که صدای موجودات سحرخیز سکوت شب را در هم میشکند،در صبحگاه و.......

ایشان خسته نمیشوند وهمواره برای عزیز تر از جان خویش میکوشند.مبینید...!؟؟میبینید که پروردگار متعال چگونه آهنگ طبیعت را سروده است.سروده ای که از هر آواز وشعر وآهنگی زیباتر ودلنشین تر است وروح آدمی را از تن جدا وبه عرش الهی میبرد.چنین است قدرت یگانهٔ او.

(فَبِاَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبان)سورهٔ الرحمٰن. آیهٔ۶۹

پس کدامیک از نعمت های پروردگارتان را انکار میکنید؟

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

نگارش دوازدهم درس دوم نثر ادبی در موضوع: کنکور

موهایم را باد پریشان کرده، اما دلم را نمی دانم؟ نمی دانم کنکور با دلم چه کرده، نمی دانم ،قلم را چگونه در صفحه دفترم حرکت دهم که جمله‌ای بنویسم درخور حالم! طوفان پریشانی؟ یا پریشانی طوفانی؟

روزهایم سخت می گذرد این روزها حسرت دوران کودکیم را می خورم که تنها نگرانیم حل مسئله‌های ریاضی بود و خط کش معلمم.

گاهی با خودم می گویم نمایشگاهی بزنم ‌و نقاشی هایی را که موقع درس خواندن برای کنکور می کشم ، به نمایش بگذارم، حتما نمایشگاهی زیبا ،هنری ودیدنی خواهد شد.

هر ده دقیقه ای که درس می خوانم دو ساعت کتاب را ورق می زنم، ببینم چند صفحه مانده‌ و غرق افکارم می شوم ،در خیالاتم سیر می کنم وخوشم باخیالبافی هایم و اگر وقت شد در این فاصله درس هم می خوانم.

پدرم میگوید:

”نگران نباش دخترم اگر هم رتبه ی خوب نیاوردی ، مشکلی نیست! بالاخره مملکت به حمال هم نیاز دارد“

می گوید:"اگر بیست نفر مانده به آخر هم بشوی بازهم در محله برایت شیرینی پخش می کنم و جشن می گیرم !

از حرف پدر ،خوشحال می شوم😁 می پرسم:چرا؟

می گوید:”چون خوشحال می شوم ببینم، بیست نفر از تو خنگ تر هم در ایران هست“😑

با این امیدواری‌هایی که پدرم می دهد می ترسم در دریای محبتش غرق شوم وبه روز کنکور نرسم.

هراس دیگر من این است که بعد از پشت سر گذراندن این غول دوسر ،کنکور، وقتی رتبه‌ام را که برای دوستانم ارسال می کنم خوشحال شوند 😊😍وفکر کنند برایشان شارژ ایرانسل فرستاده ام و من شرمنده شان شوم .شاید برای همین است که گفته شده : " رتبه کنکور شخصی است لطفاً سوال نفرمایید.حتی شما دوست عزیز! "

بگذریم...

بیایید کمی جدی باشیم...

ای کاش برمی گشتیم به آن دوران. یعنی؛دوران کودکی.

کودک که بودم ‌می‌گفتند:”تا کی می خواهی کودک بمانی بزرگ شو!“

بزرگ شدم گفتند:”کودک درونت را زنده نگه دار“ و من همیشه تشنه کودکی ماندم...

ای کاش کودکی ام مانند دوچرخه قراضه ام همیشه پنچر می ماند وبزرگ ترین شیطنتم نقاشی با مداد رنگی ، روی دیوار می ماند.

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم و در واقع کنکور برایم مفهومی نداشته باشد.

باری، خدا بزرگ است ناامید نباش، هنوز هم دیر نشده به خودت بیشتر نگاه کن بیشتر از این ها چهره ات را در آینه ی قدی اتاقت تحسین کن.گاهی خودت را نیمه گمشده خودت بدان شاید روزی دلت برای امروزت هم تنگ شود!

گذر زمان از آنچه در آینه می بینی به تو نزدیک تر است. وکنکور هم مثل گذر زمان.

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

نگارش یازدهم گسترش محتوا زمان و مکان در موضوع مراسم عروسی

بخش اول:

در زمان قدیم مراسم عروسی در بین اقوام بلوچ هفت شب و هفت روز برگزار می شده و خانواده عروس و داماد هر دو در خانواده پدر عروس این هفت شب را به جشن و سرور می پرداختند.شب اول مشغول آماده کردن حجله برای عروس می شدند،عروس تا زمانی که شب حنابندان می شد در این حجله می ماند و بیرون نمی آمد،پنج شب و پنج روز در آن حجله بود.لحاف بزرگی که مادر عروس دوخته بود را در آن حجله پهن می کردند تا عروس روی آن بخوابد،یک پشه بند ساده محلی که کار دست زنان محل بود را به چهار تا چوب می بستند و دور آن را ملحفه می کشیدند تا هیچ کس عروس را نبیند و بعد از اتمام آن هلهله و ساز،دهل می زدند و شب دوم دوباره به همین منوال پیش می رفت،تمامی اهالی محل دور هم جمع می شدند و خیاط ماهر محل را برای اندازه گیری و دوخت لباسهای عروس می آوردند چون در آن زمان چرخ خیاطی در دسترس نبوده،با دست لباسهای عروس را می دوختند و با دوخت کامل هر لباس هلهله می زدند و با آن لباس می رقصیدند.اما شب سوم،در این شب همه اقوام و فامیل با کمک هم به خرد کردن کله قندها می پرداختند،نخود می کوبیدند و کارهایی از این دست...حالا به شب چهارم می رسیم،که در این شب به آراستن و تزیین لباس به سر می رسید،لباسها را تا زده و با مشک خوشبو می کردند و در سینی های مسی که به لهجه محلی گلاسی می گفتند،می گذاشتند و در ادامه به شب پنجم که به آن حنا دزدکی می گفتند و امروزه هم این مراسم برگزار می شود،می رسیم.در این شب برگهای حنا را در هاون می کوبیدند تا خوب نرم شود و بعد در تشت زیبای محلی می ریختند،یکی از زنان بزرگ و از اقوام نزدیک داماد آنها را خیس می کرد و بقیه اقوام داماد دور آن می رقصیدند و ساز،دهل می زدند و خانواده عروس فقط تماشا می کردند،کف می زدند و بعد از شام،از نیمه شب گذشته داماد را حنا می بستند و تا زمانی که هوا روشن می شده،شعرهای محلی خوانده،کف می زدند،می رقصیدند.بعد از پنج شب نفس گیر،شاد برای خانواده عروس و داماد بالاخره شب ششم یعنی حنابندان فرا می رسید و عروس هم بعد از پنج روز حبس بیرون می آمد و لباسی را که مادر عروس برایش دوخته یعنی لباس شب حنابندان را بر تنش می کردند و بدون آرایش،با همان چهره دخترانه او را در اتاقی می بردند که داماد آنجا نباشد و عروس را نبیند.خانواده داماد لباسهایی را که در سینی های زیبا تزیین کرده بودند روی سر گذاشته و از خانه پدر داماد تا خانه پدر عروس پیاده و با ساز،دهل می رفتند.سینی های پر نقش و نگار با آن پارچه های رنگارنگی که روی آنها کشیده بودند چشمان را از حدقه در می آورد و مایه عذابی برای زنان کنجکاو محله شده بود که سینی هایی به این زیبایی چه لباسهای زیباتری را در خود دارد😍 وقتی که به خانه پدر عروس می رسیدند،مردها،زنها جدا جدا می رقصیدند.بعد از اتمام رقص و استقبال زیبای خانواده عروس که مات و مبهوت حرکات خانواده داماد بودند،لباسها را تحویل مادر عروس داده تا آنها را جایی پنهان کند که کسی نبیند.این کنجکاوی تا بعد از شام برای زنان ادامه داشت.بعد از شام با نوای ساز،دهل یکی از زنها لباسها،چادرها،کفش ها و...را یکی یکی از سینی بیرون می آورد و به دست خواهر داماد می داد تا او به زنهای مهمان نشان دهد و خانواده عروس به رسم تشکر از مادر داماد شعر می خواندند:*در صندوک ای طلا،بالای صندوک ای طلا/در صندوک واکنی،رختن عروس در کنی.و خواهر عروس هم لباسهای داماد را تک تک از سینی بیرون می آورد،نشان می داد و خانواده داماد متقابلا می خواندند: در صندوک ای طلا،بالای صندوک ای طلا/در صندوک واکنی،رختن شیری درکنی.منظور از شیری در گذشته داماد بوده است.بعد از نشان دادن لباسها حنابندان شروع می شد«حنای محلی خوشبو که برای عروس و داماد به صورت جداگانه در ظرفهای زیبا تزیین شده بود» در ابتدا تشکی زیبا با دوخت و دوز دستی را زیر داماد پهن می کردند و او را حنا می بستند،دور او می رقصیدند،شعر می خواندند: حنا حناش می بنیم،بر دست،پاش می بنیم/اگر حنا نباشه آب طلاش می بنیم.

*در صندوق از طلا،بالای صندوق از طلا/در صندوق باز کنید،لباسهای عروس را بیرون بیاورید.

بخش دوم:

بعد از اتمام حنابندی سر،دست و پای داماد همه با هم برای حنابندی عروس به اتاق عروس رفته و مراسم حنابندی عروس مانند داماد برگزار می شد و شب حنابندان تمام می شد و روز عروسی فرا می رسید که به لهجه محلی به آن روزلوت می گفتند که داماد به همراهی پسران محل برای جمع کردن هیزم شب عروسی به جنگل رفته و عصر آن روز هنگامی که هیزمها را می آوردند خانواده عروس هلهله می زدند و همسایه ها با شنیدن صدای هلهله بیرون آمده و برای شریک شدن در شادی هلهله،کل می زدند.و بالاخره بعد از هفت شب سخت برای داماد که از دیدار عروس محروم و بی صبرانه مشتاق دیدنش بود،شب عروسی فرا می رسید💃 هوا که کمی تاریک می شد ابتدا مراسم سرتراشان برگزار می شد. یکی از مردها که در رشته سلمانی ماهر بود مشغول تراشیدن ریش و کوتاه کردن موها می شد.همه به دور داماد حلقه زده،زنهابا دستمال هایی زیبا در دست می رقصیدند،کل می کشیدند،شعر می خواندند.بعد از اتمام مراسم سرتراشان داماد سوار بر شتر به همراه خانواده،فامیل به نزدیکترین قنات محل می رفتند تا داماد حمام کند،در اصطلاح به آن سر آب می گفتند.ساز،دهل در رفت و برگشت با آنها همراه بوده است،وقتی به قنات می رسیدند یک ساقدوش به داماد در شستن بدنش کمک می کرد و زنها هم شعر می خواندند:*سر آپ گونال،آپ بَه گُرمالِ /شیری ناز کَن،نازی به کُربانِ.و دیگر اشعار محلی...بعد سینی لباس داماد را می آوردند،ساقدوشی که داماد را بر دوش خود سوار کرده بود لباسهای بلوچی را تن داماد می پوشیدو کتارک را که از بافتنی های زیبای زنان بود به گردن داماد می آویختند و شتر را تزیین «به اصطلاح پلالوک می کردند»و دامادرا با لباس سفید بلوچی و گردن آویز زیبای رنگین که وسیله شناساندن داماد از بقیه مردان بود به خانه پدر عروس می آوردند، خانواده عروس برای استقبال کف می زدند و قرآن، شربت می آوردند. در ابتدا داماد باید با تمام مردان مجلس روبوسی می کرد و بعد در جایی که پرده سنتی نصب شده،می نشست.البته قبل از شام باید برای آوردن عروس در اتاق مشترکی که برای آنها تزیین کرده بودند می رفت.عروس را که بر صورتش روبنده داشت سوار بر شتر کرده،می آوردند.داماد زمانی عروس را می دید که عروسی به اتمام می رسید،روبند را از صورت عروس بر می داشتند تا داماد عروس را ببیند و چند ماه انتظار او به سر برسد...

در زمان قدیم زمانی که پدر،مادر تصمیم به ازدواج پسر یا دختر خود می گرفتند و شخص موردنظر را تعیین می کردند عروس صورت خود را می پوشانده،به این دلیل که داماد تا شب عروسی او را نبیند.

*سر آب قنات،قنات پر از آب است/داماد ناز می کند،قربان ناز کردنش بروم

نظر شما در مورد این انشا چه بود ؟ نظر بزارید.

اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی

----------------------------------------------------------------------------
انشای آماده با موضوعات مختلف.
---------------------------------------------------------------------------------
هرگونه کپی برداری مجازی از مطالب وبلاگ ممنوع و شرعا هم درست نیست.
---------------------------------------------------------------------------------
سایت جواب انشا و نگارش,منبع دانلود انشاء,مرجع تحقیق و جواب انشاء,انشا پایه دهم,انشا جدید,دانلود مقاله جدید,سایت انشای نهم,انشاء هشتم,انشا مرجع انشاء دبیرستان,انشا برای راهنمایی,موضوع انشاءموضوع انشاء,زنگ انشاء,انشاء,انشا,دفتر انشا,نمونه انشاء,نمونه انشاء،آماده زنگ انشاء،انشای آماده،موضوع انشاء،نمونه انشاء.
---------------------------------------------------------------------------------

دنبال کردن این سایت
جستجو در داخل سایت
| | تبلیغات ویژه سایت | |
شما هم می توانید تبلیغات خود را ثبت کنید. برای ثبت تبلیغات به صفحه تبلیغات در سایت مراجعه کنید.
| | برچسب های انشاء | |
نگارش یازدهم درس چهارم - انشا با طرح گفت و گو انشای نگارش پایه یازدهم انشا با موضوع برف موضوع انشا در مورد فصل پاییز کارگاه نوشتن پایه یازدهم نگارش یازدهم درس دوم نگارش یازدهم - درس دوم موضوع زندگی نگارش یازدهم درس سوم توصیف شخصیت با موضوع رزمی کار نگارش یازدهم درس دوم موضوع گردش خانوادگی مثل نویسی ضرب المثل به زبان خوش مار از سوراخ بیرون می آید نگارش یازدهم درس سوم توصیف شخصیت با موضوع مدرسه نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو با موضوع پدر نگارش یازدهم درس چهارم گفت و گو با موضوع امید واهی نگارش یازدهم درس دوم توصیف بر اساس زمان و مکان با موضوع بووکه بارانه نگارش دوازدهم با موضوع زمان حق نگارش دهم سنجش و مقایسه با موضوع غم و شادی نگارش یازدهم درس اول با موضوع دلتنگی نگارش یازدهم درس دوم عینک نوشتن نگارش دوازدهم با موضوع ماه و ماهی نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن با موضوع نماز نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن با موضوع پاییز نگارش دهم درس دوم عینک ذهنی با موضوع رشد گیاه نگارش یازدهم گسترش محتوا زمان و مکان با موضوع مراسم عروسی نگارش دوازدهم درس دوم نثر ادبی با موضوع کنکور نگارش دوازدهم درس دوم شعر گردانی عشق شوری در نهاد ما نهاد پاسخ فعالیت های نگارش دوازدهم بازآفرینی ضرب المثل به پایان آمد این دفترحکایت همچنان باقی است انشا دوازدهم با موضوع انتقام انشا دوازدهم با موضوع عشق و نفرت
تمامی حقوق برای اولین و بزرگترین سایت انشاء برای تمامی پایه های تحصیلی محفوظ است . طراحی قالب : نقل بلاگ